با ما همراه باشید

اپیزود دهم: نبرد جادوگرها

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود دهم: نبرد جادوگرها
/
The Prestige

کسایی که به ژانر معمایی علاقه دارن، فیلم زیبای Prestige محصول سال 2006 کریستوفر نولان رو حتما به یاد دارن. این فیلم جذاب و دیدنی، درباره ی دوتا شعبده بازِ حرفه ایه که بهترین حقه های خودشون رو برای همدیگه کنار گذاشتند. هر کدوم از اونا میخواد با نابود کردن رقیب، خودش تنها شعبده باز مشهور شهر باشه. اما پایان این نبرد قراره به کجا برسه؟

شعبده بازی

تردستی یا شعبده یکی از محبوب ترین سوژه ها تو فیلم های ژانر معماییه. اگه بخوام چندتا نمونه بهتون معرفی کنم، میشه به فیلم Illusionist تو سال 2006 یا فیلم Now you see me تو سال 2013 اشاره کرد. فیلم هایی که توی اون، شخصیت های اصلی فیلم کارشون شعبده بازیه و ما باید منتظر یه عالمه تردستیِ غافلگیر کننده توی فیلم باشیم. تو این جور فیلم ها، ما حتی به چشم و گوش خودمون هم نمیتونیم اعتماد کنیم.

و حالا بریم سراغ یکی از بهترین فیلم های این ژانر، یعنی Prestige. سال 1995، یه نویسنده ی بریتانیایی به اسم Christopher Priest، یه رمان هیجان انگیز به اسم Prestige رو منتشر می کنه و چندتا جایزه ی معتبر هم براش میگیره. سال 2000، وقتی تهیه کننده های سینما سراغ Priest رفتند تا پیشنهاد ساخت یه اقتباس سینمایی از داستانش رو بدن، اون ابراز علاقه کرد که اگر میشه این فیلم رو نولان بسازه. Priest که تا اون موقع فقط فیلم های Following و Memento رو از نولان دیده بود، به خوبی از استعداد و توانایی این کارگردان تو به تصویر کشیدن سناریوهای پیچیده اطلاع داشت. چیزی که امروز برای ما کاملا مشخصه.

برادران نولان

نولان که خودش متولد لندنه و یه رگه ی بریتانیایی هم داره، بعد از خوندن این کتاب، اون رو با برادرش جاناتان هم به اشتراک گذاشت تا باهم روی فیلمنامه اش کار کنن. اما نولان یک سال بعد درگیر ساخت فیلم Insomnia و بعد هم همونطور که میدونین درگیر ساخت فیلم Batman Begins شد و فرصتی برای ساخت Prestige پیدا نمیکرد. ولی خب، خرد خرد با کمک برادرش روی فیلمنامه  ی پرستیژ کار می کردند. اونا حتی تو گاراژ خونه ی کریستوفر، ماکت هایی از سکانس های مختلف فیلمنامه رو می ساختند تا دید بهتری نسبت به فیلم پیدا کنن. همین مساله باعث شد تا اونا ظرف مدت کمتر از 4 ماه پروسه ی فیلمبرداری رو تموم کنن و شاهکاری به اسم Prestige رو خلق کنند.

معمایی ترین فیلم نولان

Prestige یکی از بهترین فیلم های نولان از لحاظ نوع روایت داستانه. فیلمی که دفعه ی اول، وقتی هنوز داستان برات اسپویل نشده، حسابی غافلگیر میشی و دلت میخواد حداقل یه بار دیگه ببینیش تا اینبار از نشونه هایی که کارگردان برات تو طول فیلم کار گذاشته، سر در بیاری.

کریستوفر نولان معروف به اینه که توی فیلماش زمان رو به شکل های مختلف به چالش می کشه. یه جا زمان رو سر و ته میکنه و جای دیگه زمان رو کش میاره. زمان برای نولان اصلا مفهوم خطی نداره. شاید بگید تو فیلم پرستیژ، دیگه با زمان کاری نداره. اما سخت در اشتباهین. چرا که تو سناریوی فیلم پرستیژ، 146 پرش زمانی تو خط روایی داستان اتفاق میوفته. یعنی به طور میانگین، یک پرش تو هر دقیقه. ولی انقدر روایت، جذاب و تدوینِ فیلم حرفه ایه که این مساله اصلا باعث گیج شدن مخاطب نمیشه. و این، باز هم یکی دیگه از تردستی های نولانه.

جکمن یا بیل، یا اسکارلت

از نولان و سبک خاص فیلم سازیش زیاد میشه حرف زد. پس بهتره بقیه اش رو بزاریم برای اپیزودهای دیگه و بریم سراغ بازیگرهای حرفه ای فیلم. هیو جکمن و کریستین بیل که به ترتیب در نقش رابرت انجیر و آلفرد بوردِن بازی میکردن، دو شعبده باز اصلی داستان هستند. پس اونا مجبور بودند تا یاد بگیرن چجوری مثل یه شعبده باز واقعی روی صحنه اجرا کنن و انصافا هم به خوبی از پس نمایشش براومدن. هیو جکمن حتی یه ملاقات خصوصی با دیوید کاپرفیلد ترتیب داد و سعی کرد خودش هم یه سری حقه یاد بگیره. جمکن و بیل هر دوتاشون به لهجه ی بریتیش مسلط هستند ولی اگر دقت می کردین، لهجه ی اسکارلت یوهانسون تو فیلم خیلی جالب نبود و یه جورایی داشت ادای بریتیش رو درمی اورد. همینجا از اسکارلت رفع اتهام کنم که این موضوع کاملا خود خواسته بوده. اسکارلت در اصل داشته نقش یه مهاجر آمریکایی رو بازی میکرده که برای کار به انگلیس اومده و فقط به خاطر ظاهرشه که می تونه دستیار یه شعبده باز باشه.

چهره ی کاریزماتیک تسلا

یه نکته ی جالب دیگه تو فیلم، انتخاب خدابیامرز David Bowie برای نقش نیکولا تسلا بود. David Bowie رو اگر نمیشناسین، یه موزیسین مشهور قرن بیستم بود که یه چهره ی کاریزماتیک به حساب میومد. نولان از همون اول شخصا اصرار داشت که Bowie تنها کسیه که مناسبِ بازی تو نقش تسلاست. David Bowie پیشنهاد اولیه ی نولان رو رد کرد تا اینکه نولان شخصا رفت خونشون و گفت جون تو راه نداره. باید این نقش رو بازی کنی. و اون هم قبول کرد. اینکه گفتیم خدابیامرز هم به خاطر اینه که ایشون سال 2016 از دنیا رفتند.

در نهایت

خلاصه اینکه، عوامل حرفه ای نولان، سال 2006 این فیلم رو با بودجه ای 40 میلیون دلاری ساختند و این فیلم تونست 110 میلیون فروش داشته باشه. همون سال هم نامزد دوتا اسکار، یکی برای بهترین کارگردان هنری و یکی هم برای بهترین فیلم برداری شد. واقعا عجیبه که فیلم های نولان این همه جایزه گرفتن، ولی خود نولان هنوز نتونسته برای کارگردانی یا نویسندگی اسکار بگیره. فیلم های نولان مجموعا 36 تا نامزدی اسکار دارن که 11 بار هم موفق به گرفتن جایزه شدند. اما خود نولان 5 تا نامزدی اسکار بدون کسب جایزه رو تو کارنامه اش داره. عاشق های نولان صبر داشته باشن، به زودی این رو هم میگیره و رزومه رو تکمیل میکنه.

عوضش فیلمهای نولان، هم خیلی پرفروش بودن و هم اینکه همشون امتیازهای بالایی دارن. فیلم های نولان در مجموع بیشتر از 5 میلیارد دلار فروش داشته و همین فیلم Prestige با IMDb 8.5 جزء 50 تا فیلم برتر این رنکینگ به حساب میاد.

راستی، بگم که Christopher Priest، نویسنده ی رمان اصلی، سه بار رفت سینما و فیلم رو تماشا کرد و کلی باهاش حال کرده بود. حقم داشت. منم اگر کسی مثل نولان بیاد کتابم رو تبدیل به فیلم کنه، ذوق می کنم. اون هم با این سناریوی پیچیده ای که داستان داشت.

<از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

پرستیژ چیست؟

هر حقه ی شعبده بازیِ بزرگ از سه قسمت تشکیل میشه. به بخش اول میگن Pledge که میشه ترجمه اش کرد به “التزام”. شعبده باز یه چیز کاملا عادی رو به شما نشون میده. یه دسته کارت، یه پرنده یا حتی یه انسان. اون این چیز رو به شما نشون میده و احتمالا ازتون میخواد تا وارسیش کنین و مطمئن بشین که یه چیز واقعی، دستکاری نشده و عادیه. ولی به احتمال زیاد، این طور نیست. مرحله دوم رو میگن Turn یا دگرگونی. شعبده باز، عادی بودن اون شی رو از شما میگیره و یه اتفاق غیر عادی رو رقم میزنه. حالا شما دنبال پیدا کردن راز ماجرا هستین. ولی پیداش نمیکنین. چون درست نگاه نمی کنین. شما در اصل دلتون نمیخواد که بدونین چی شد. شما دوست دارین که فریب بخورید. ولی هنوز برای شعبده باز کف نمی زنین. چون ناپدید کردن چیزها به تنهایی کافی نیست. شعبده باز باید اون رو دوباره برگردونه. به همین خاطره که هر شعبده یه بخش سوم داره. سخت ترین قسمت. چیزی که بهش میگن Prestige.

مروری بر سناریوی فیلم

پرستیژ با این مونولوگ زیبا شروع میشه. همراه با این مونولوگ، ما با صحنه ی غرق شدن رابرت جلوی چشمای آلفرد رو به رو میشیم. رابرت و آلفرد دو شعبده باز کارکشته هستند که کار حرفه ای خودشون رو با هم شروع کردند. اونها زمانی با هم دوست بودند ولی یه اشتباه کوچیک باعث شد تا شعله های کینه و نفرت و حسادت، تو دل هر دوتاشون روشن بشه.

یه روز که همسر رابرت برای اجرای نمایش، با دست بسته داخل یه تانکر آب میره، نمیتونه دستای خودش رو باز کنه و توی آب میمیره. آلفرد کسی بوده که دستای این زن رو گره زده و حالا رابرت اون رو مقصر مرگ همسرش میدونه. یه نکته ی جالب از همینجای فیلم بگم. اگر دقت میکردین، بعد از اینکه رابرت زنش رو از تو آب بیرون میاره، سعی نمیکنه که با تنفس مصنوعی و فشار قفسه ی سینه احیاش کنه. خب، دلیلش واضحه. تو زمانی که فیلم داره روایت میشه، هنوز این روشِ احیا اختراع نشده. اختراع این روش به دهه ی 1960 میلادی برمیگرده درحالی که فیلم آخرای قرن 19 رو روایت میکنه. پس دیگه نبینم به فیلم های نولان کسی ایراد بگیره.

شروع دشمنی دو دوست

برگردیم سر داستان. مرگ همسر رابرت باعث شد تا این دو دوست با هم دشمن بشن. و دشمنیِ دوتا شعبده باز میتونه یه کم خطرناک باشه. اونها از هر فرصتی استفاده میکنن تا به هم یه زهری بریزن. رابرت شاهد اینه که آلفرد تشکیل زندگی میده و روز به روز پیشرفت میکنه. و حالا مردم اون رو به اسم پروفسور میشناسن. اما رابرت خودش رو لایق این شرایط میدونه و سعی میکنه تا از آلفرد عقب نمونه. اما پروفسور حقه ای رو به نمایش میذاره که حتی رابرتِ شعبده باز هم ازش سر درنمیاره. جادوی جابه جایی آنی انسان.

رابرت که حالا اسم مستعار دانتِنِ بزرگ رو برای خودش گذاشته، باید این حقه رو یاد بگیره و خودش هم اجرا کنه. اون روش استفاده از بدل رو بکار میگیره. اما خیلی موفق نیست و بدل کارش زیرابش رو میزنه. اون نمیتونه قبول کنه که آلفرد هم داره از بدل استفاده میکنه. به عقیده ی اون، کسی که توی جعبه ی اول میره، دقیقا همون آدمیه که از جعبه ی دوم بیرون میاد.

دانتِنِ بزرگ دست به هر کاری میزنه تا راز پروفسور رو یاد بگیره. اون دیگه همسرش رو فراموش کرده و تنها چیزی که براش مهمه اینه که از رقیبش بهتر باشه. اون دفترچه ی آلفرد رو میدزده و به زورِ تهدید، رمزش رو ازش میگیره. رمزی 5 حرفی که چیزی نیست جز تسلا.

رقابت تسلا و ادیسون

نیکولا تسلا مهندس و مخترع صرب تباری بود که برای کشف دنیای ناشناخته ها تو سال 1884 پا به آمریکا گذشت. اون که اولش برای صنایع برق ادیسون کار میکرد، بعد از اختراع برق AC به یکی از جدی ترین رقیب های ادیسون تبدیل شد. تسلا یه آینده نگر بود و رویاهای زیادی تو سرش داشت. از جمله انتقال جریان الکتریسیته بدون سیم. ولی دشمنی ادیسون و یه سری آدم دیگه با این شخصیت باعث شد تا نتونه به خیلی از خواسته هاش برسه. اگر میخواین بیشتر درباره ی تسلا و جنگ نابرابرش با ادیسون بدونین، پیشنهاد میکنم اپیزودهای AC/DC از پادکست استرینگ کست رو حتما گوش بدین.

تو فیلم پرستیژ، خیلی گذری و کوتاه، اشاره ای به دشمنی ادیسون با تسلا هم میشه. اما نقش تسلا تو این فیلم، اضافه کردن چاشنیِ علمی-تخیلی به این داستان معماییه. تسلا برای دانتن بزرگ یه دستگاه میسازه تا به کمک اون بتونه یه نسخه ی دیگه از خودش رو ایجاد کنه. اون هم از این دستگاه برای نمایش جا به جایی آنی انسان استفاده می کنه تا یه جورایی از رقیب خودش جلو بیوفته.

و حالا رقابت شعبده بازها

اما آلفرد که به تازگی درگیر یه ماجرای خیانت به همسرش بوده و زنش به همین خاطر خودکشی کرده، خیلی از این ماجرا عصبانی میشه و تلاش میکنه تا اینبار اون از راز رقیبش سر دربیاره. یکی از نکات مثبت سناریوی فیلم، همین تسلط و برتریِ مقطعی یکی از دو شخصیت فیلمه. اینکه دقایقی ما حق رو به رابرت میدیم و دوست داریم اون برنده ی این رقابت بشه و گاهی هم دلمون برای آلفرد به رحم میاد. طمع افراطی این دو کاراکتر، چیزیِ که هر دوی اونها رو به نابودی میکشونه. در حالی که تو هیچ سکانسی ممکنه به اندازه ی کافی شرور نباشن. هر کدوم از اونها به اندازه ی خودشون از خود گذشتگی کردند. اما برای رسیدن به چی؟ اونها فراموش کردند که دارن چی رو فدای چی میکنن.

رابرت که میدونست آلفرد برای پیدا کردن رازش میاد، یه حقه براش دست و پا کرد. و اون رو به جرم قتل خودش به بالای چوبه ی دار کشوند. دانتن بزرگ فکر میکرد که بهترین حقه برای اونه ولی غافل از اینکه آخرین تردستی رو قراره پروفسور رو کنه. پروفسور در اصل یک نفر نبود. اونها دو برادر دوقلو بودند که هر دو نقش یک آلفرد رو بازی میکردند. اونها تموم زندگی شون رو وقف شعبده شون کرده بودند. و حالا یکی از اونها اعدام میشه و یکی دیگه رابرت رو میکشه. و حالا شما باید بایستید و برای اجرای بخش سوم نمایش یعنی پرستیژ نولان کف بزنید.

آیا درست نگاه می کنید؟

کریستوفر نولان تو این فیلم ثابت میکنه که خودش بی رقیب ترین شعبده بازه. اون سناریوی فیلم رو دقیقا تو همون سه پرده ای به نمایش میزاره که یه شعبده داره. و آخر سر، یه بار دیگه مونولوگ زیبای اول فیلم رو تکرار میکنه.

شما میخواین که فریب بخورید. چون درست نگاه نمی کنین. وقتی برای بار دوم و سوم فیلم رو می بینیم، تازه متوجه نشونه های کارگردان تو جای جای فیلم میشیم. مثلا اونجایی که یه شعبده باز یه پرنده رو غیب میکنه و بعد یکی دیگه به جاش نشون میده. تو همین صحنه، یه پسر بچه میگه که اون خودش نیست، اون برادرشه. ولی کمتر کسی به این نشونه ها دقت میکنه. چون ما دوست داریم فقط سرگرم بشیم. ما دوست داریم فریب بخوریم.

نمایش فریب ها

یه زمان، مردم به تماشای نمایش های شعبده بازی می رفتند تا سرگرم بشن. شاید بیشتر اونها میدونستند که اینها فقط حقه های تردستی هستند ولی دوست داشتند که فریب بخورن. تو دنیای امروز ما، چیزهای خیلی بیشتری برای سرگرم شدن و فریب خوردن وجود داره. یکی از بزرگترین اونها رسانه ست. چیزی که از هر شعبده ای سرگرم کننده تره. شاید خیلی از ما بدونیم که رسانه ها کاری جز حقه و دروغ بلد نیستند ولی دوست داریم که باورشون کنیم. چون ما رو سرگرم میکنن. ای بابا، ولش کن. الان میگن اینا هم همش بحث های سیاسی میکنن. خب یه جورایی موضوع فیلم باعث میشه همچین چیزایی به ذهن برسه.

جادوی تکنولوژی

تماشای داستان نبرد این دو شعبده بازِ فیلم، خیلی چیزها رو برای ما تداعی میکنه. اینکه انسان ها چقدر میتونن تو طمع و حسادت غرق بشن. اینکه یه رقابت الکی، چقدر میتونه مانع پیشرفت بشه. البته اینجور رقابت ها، یه شمشیر دو لبه ست. گاهی وقتا همین رقابت هاست که خودش باعث پیشرفت میشه. مثلا اگر رابرتِ داستان تو رقابت با آلفرد نمیوفتاد، شاید هیچوقت سراغ تسلا نمیرفت و بهش پول نمیداد که براش دستگاه بسازه. تو واقعیت هم همینه. همون تسلا اگر تو رقابت با ادیسون نبود، شاید خیلی از اختراع های امروزی وجود نداشتند. یا هممون میدونیم که یکی از ثمره های جنگ های جهانی، فناوری هایی بوده که به واسطه ی رقابت بین کشورها به وجود اومده. یا حتی جنگ فضایی آمریکا و شوروی که این همه دستاورد علمی برای بشر داشته.

جایی از فیلم، شخصیت کاتِر، همون مخترع دستگاه های شعبده، درباره ی دستگاه تسلا میگه: “این دستگاه توسط یه شعبده باز ساخته نشه. این دستگاه ساخته ی دست یه جادوگره و میتونه خیلی خطرناک باشه.” دانشمندانی که تو وسط یه جنگ، چیزهایی خلق میکنن که نتیجه ی یه نبرد رو تغییر میده، واقعا جادوگرند. به قول آرتور سی کلارک، بعضی تکنولوژی های پیشرفته رو نمیشه از چیزی به اسم جادو تفکیک کرد. و امروز ما داریم تو دنیایی زندگی می کنیم که جادوگرها اون رو قبضه کردند. همین تسلا امروز دیگه یه فرد نیست. امروز یه مجموعه از جادوگرهاست که هر روز باید انتظار یه جادوی جدید رو ازشون داشته باشیم. جادوگرهایی که اگر باهم واردِ یه نبرد بشن، به مراتب ترسناک تر از نبرد شعبده باز هاییه که تو فیلم Prestige به نمایش گذاشته شد. احتمالا نولان تو فیلم پیش روی خودش یعنی اوپنهایمر قراره یه همچین چیزی رو به تصویر بکشه. چیزی که شاید بشه اسمش رو گذاشت، نبرد جادوگرها.