با ما همراه باشید

اپیزود دوازدهم: قاتلی به نام ترس

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود دوازدهم: قاتلی به نام ترس
/

بعضی از فیلم ها هر چقدر که از زمان اکران شون میگذره، نه تنها قدیمی نمیشن، بلکه روز به روز به محبوبیت اونها اضافه میشه. فیلم دیدنی حس ششم، یکی از این دسته فیلم هاست. فیلمی تو ژانر وحشت و تریلر که حتی اگر برای چندمین بار هم ببینیش، باز هم ممکنه از پایان بندی بی نظیرش شوکه بشی.

ما قرار گذاشته بودیم که توی سناریو کست سراغ فیلم های نسبتا قدیمی نریم. ولی حس ششم فیلمیه که نمیشه بهش برچسب قدیمی بودن زد. سناریوی این فیلم توی ژانر خودش استثناییه، و بیخود نبوده که وقتی تو سال ۱۹۹۹ اکران میشه حسابی میترکونه و تا سال ۲۰۱۷ لقب پرفروش ترین فیلم ژانر وحشت رو داشته.

حس ششم توی هفته ی اول اکران، بیشتر از ۲۶ میلیون دلار فروش میکنه و بعد از فیلم تایتانیک تبدیل به دومین فیلمی میشه که تونسته توی هفته ی اول بیشتر از ۲۰ میلیون دشت کنه. فیلم ۴۰ میلیون دلاری حس ششم، در مجموع ۶۷۲ میلیون در میاره که موفقیتی تکرار نشدنی برای کارگردان و نویسنده ی خوش فکرش محسوب میشه.

کارگردان هندی تبار

ام نایت شیامالان، متولد هند و بزرگ شده ی پنسیلوانیا، بزرگ‌ترین دستاورد حرفه ایش رو با نویسندگی و کارگردانی حس ششم بدست اورده. شیامالان جشن تولد ۲۹ سالگی خودش رو با اکران این فیلم جشن میگیره و اگرچه فیلم های زیادی تو ژانر تریلر و وحشت ساخته، اما هنوز نتونسته موفقیت خودش تو فیلم حس ششم رو تکرار کنه. حس ششم، هم از لحاظ فروش و هم از لحاظ امتیاز، بالاترین رتبه رو توی همه ی فیلم های شیامالان داره. اسم اون برای این فیلم سه بار تو مراسم اسکار خونده شد. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه. ولی به اندازه کافی خوش شانس نبود تا یکی از این جایزه ها رو برای خودش کنه. بجاش توی چندتا جشنواره ی دیگه تونست جایزه بگیره که بیشتر هم به خاطر نویسندگی فیلمنامه بود. مثلا جایزه ی نبیولا رو تونست بگیره که هر سال به بهترین داستان علمی تخیلی یا فانتزی داده میشه.

یک فیلم موفق تو ژانر وحشت

فیلم حس شش توی بخش های بهترین تدوین فیلم و بهترین بازیگر مکمل زن و مرد هم تونست نامزد جایزه ی اسکار بشه و درسته که موفق نشد هیچ کدوم از این جایزه ها رو بگیره، ولی همین ۶تا نامزدی اسکار هم برای یه فیلم تو ژانر وحشت یه دستاورد فوق العاده ست. حس ششم کنار فیلم های قدرتمندی مثل قوی سیاه و سکوت بره ها، جزو معدود فیلم های ژانر وحشت به حساب میاد که توی اسکار حضور پر رنگ داشتند.

یکی از علت های این موضوع، سناریوی عمیق و کارشده ی فیلمه. شیامالان توی فیلمنامه ی بی نظیر خودش، کوچکترین جزییات رو هم رعایت کرده. از مدل و رنگ لباس ها بگیر تا چندتا تار موی سفید که شخصیت های کاول و وینست به طور مشترک داشتند. و خیلی نکات دیگه که به بعضی از اونا توی بخش دوم پادکست اشاره میکنیم.

اما یکی از اصلی ترین عوامل موفقیت فیلم، بازی درخشان، تاثیر گذار و بی نظیر هیلی جول آسمنت تو نقش پسر بچه ی داستانه.

بازیگری که نباید بزرگ می‌شد

هیلی آسمنت که متولد سال ۱۹۸۸ ئه، هر کاری که قرار بوده تو بازیگری توی بزرگسالیش بکنه رو توی همون بچگی کرده. سال ۹۴ توی فیلم بی نظیر فارست گامپ یه نقش کوتاه به عنوان پسر فارست بازی کرد. بعد از اون چندتا نقش کوتاه دیگه هم بازی کرد تا اینکه اومد برای نقش کاول توی حس ششم تست بده. شیامالان وقتی بازی این پسر بچه ی با استعداد رو دید، گفت: اگه این بچه برای من بازی نکنه، من این فیلم رو نمیسازم. و هیلی توی ۱۱ سالگی بازی ای از خودش به نمایش میزاره که باعث میشه تا تقریبا توی همه ی جشنواره های سینمایی نامزد جایزه ی نقش مکمل بشه. و این وسط تونست دو سه تا از این جایزه ها رو هم تصاحب کنه که خیلی از بازیگرهای هالیوود بعد از n سال کار حرفه ای آرزوش رو دارن.

بازی این بچه تو این فیلم انقدر توجه ها رو به خودش جلب کرد که تبدیل به تنها گزینه ی استیون اسپیلبرگ برای بازی تو فیلم هوش مصنوعی تو سال ۲۰۰۱ شد. توی فیلم اِی آی یا همون هوش مصنوعی، آسمنت نقش یه ربات رو بازی میکنه. نقشی که تا قبل از پیدا شدن آسمنت قرار بود به کمک جلوه های ویژه درستش کنن، چون فکر نمی‌کردن که یه بچه بتونه از پس این نقش بر بیاد. فیلم ای آی هم از اون فیلم خوباس که اگر قسمت شد، یکی از اپیزودهای سناریو کست رو به این فیلم اختصاص میدیم.

بازیگر بازنشسته

از بازی هیلی آسمنت خیلی تعریف کردیم. پس بی انصافیه اگر نخوایم از بازی خوب بروس ویلیس حرفی نزنیم. کسی که توی دیده شدن بازی آسمنت خیلی تاثیرگذار بود و توی دوره ی فیلمبرداری مثل یه معلم هوای هیلی آسمنت رو داشت. ما توی این فیلم یه بازی نسبتا احساسی و متفاوت رو از بروس ویلیس دیدیم. جایی که برخلاف فیلم های دیگه اش لازم نبود تا با ملت درگیر بشه.

بروس ویلیس هم از اون بازیگرای خوش سابقه و خوش استایل بود که توی دهه ی ۱۹۹۰ فیلم های خوب زیادی رو بازی کرد. فیلم هایی مثل Twelve Monkeys و Pulp Fiction و البته معروف ترینشون هم که سری فیلم های جان سخت. اما اخیرا چندتا فیلم آبکی بازی کرد و همین چند ماه پیش به خاطر مبتلا شدن به یه اختلال گفتاری، اعلام بازنشستگی کرد. هیلی آسمنت وقتی این خبر رو شنید خیلی متاثر شد و توی پستی که توی پیجش گذاشت حسابی به بروس ویلیس به عنوان یه استاد ادای احترام کرد.

در نهایت

برگردیم سراغ حس ششم. درسته گفتیم این فیلم توی ژانر وحشت قرار میگیره، ولی اگر بخوایم درست تر بگیم، حس ششم فیلمیه درباره ی ترس. قرار نیست کسی رو خیلی بترسونه، خیلی هم از جلوه های ویژه ی خاصی توش استفاده نشده. در حدی که حتی رتبه بندی فیلم PG-13 ئه. این فیلم با سناریوی عمیق و جذابی که داره سعی داره تا ما رو با ترس هایی رو به رو کنه که شاید همیشه با خودمون داریم ولی هیچوقت بهش فکر نکردیم تا از اسارتشون آزاد بشیم. حس ششم یه فیلم ترسناکِ چندِش آور یا حال خراب کن نیست. برعکس. انقدر سناریوی فیلم تمیز و حرفه ای نوشته شده که بعد از تموم شدن فیلم، حس میکنی حالت خوب شده و البته حسابی تو فکر غرق میشی. پس اگر هنوز این فیلم رو ندیدین، پیشنهاد می‌کنم که یکم شجاع باشین، قول میدم از دیدنش پشیمون نشین.

<از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

سکانس مبهم ابتدایی

شما هم وقتی تو یه شب تاریک، تنهایی می‌رید تو زیر زمین یه خونه ویلایی، یه سری ترس بیخود سراغ تون میاد؟ ترس هایی که نمی‌دونی علتش چیه ولی دلت می‌خواد زودتر از اونجا بیای بیرون.

توی اولین سکانس از فیلم حس ششم هم، آنا، دقیقا تو همچین موقعیتی قرار میگیره. موقعیتی که بدون هیچ دلیلی میتونه ترس رو به ما القا کنه. در واقع آنا برای برداشتن یه شیشه مشروب پایین اومده تا به افتخار موفقیت های اخیر همسرش، یه جشن کوچولو بگیرن. همسر آنا، مالکوم کرو، یه روانشناس کودکه که پرونده های زیادی رو به سرانجام رسونده. ولی امشب جشن کوچیکشون با همسرش دو نفره باقی نمی مونه. یکی از بیمارهای قبلیش که حالا یه پسر جوون شده، دزدکی وارد خونشون میشه و می‌خواد از مالکوم بابت اینکه در حقش کوتاهی کرده، انتقام بگیره. اون به طرف مالکوم شلیک میکنه و بعد، خودش رو میکشه.

بعد از این سکانس مبهم، فیلم ما رو به چند ماه جلوتر پرت میکنه تا وارده پرونده ی فعلی دکتر مالکوم کرو بشیم. یه پسر بچه ی ۱۱ ساله، که پدرش اون و مادرش رو ترک کرده و رفتارهای عجیب اون باعث شده تا مالکوم به عنوان یه روانشناس اون رو تحت نظر بگیره.

بچه ی عجیب و غریب

کاول یه بچه ی معصومه که با مامان تنها و سرشلوغ خودش زندگی میکنه و هیچ دوستی نداره. از همون اول میشه توی چهره ی این بچه، ترس و وحشت رو حس کرد. انگار که دائما از چیزی هراس داره. این رفتارش باعث شده تا بقیه اون رو عجیب و غریب صدا کنن و طوری بهش نگاه کنن که اصلا دوست نداره.

دکتر مالکوم سعی داره تا به کاول نزدیک بشه تا بتونه علتی برای رفتارهای عجیبش پیدا کنه. و ما هم همراه با دکتر مالکوم میشیم تا سر از این معما دربیاریم. چرا که فکر می کنیم کل سناریوی فیلم، برای حل این معما شکل گرفته. اما این معما تقریبا توی اواسط فیلم حل میشه و این خود کاول هست که علت ترس های خودش رو برای کسی که بهش اعتماد داره، فاش میکنه. اون به مالکوم از حقیقت ترسناکی که باهاش روبه رو هست میگه.

سرنخ های داستان

توی وسطای فیلم، کارگردان علاوه بر اینکه جواب معمای فیلم رو بهمون میده، در اصل داره ما رو برای فهمیدن توییست آخر فیلم هم راهنمایی میکنه. کاول داره توی چشای مالکوم نگاه میکنه و بهش میگه: من میتونم مرده ها رو ببینم. مرده هایی که خودشون خبر ندارن که مردن. ولی ما هم دقیقا مثل مالکوم یه درصد هم به ذهنمون خطور نمیکنه که شاید خود مالکوم هم یه مرده باشه.

تمامی سکانس های حضور مالکوم انقدر هنرمندانه به تصویر کشیده شدن، که شما اصلا به اینکه ممکنه اون فقط یه روح سرگردون باشه، شک نمی کنین. از طرفی دیگه، اگر به این سکانس ها با دقت نگاه کنیم، می بینیم که توی هیچ کدوم از اونها، مالکوم هیچ تاثیر فیزیکی روی محیط اطرافش نمیزاره. مثلا هیچوقت یه صندلی رو جا به جا نمیکنه. یا ندیدیم که یه در رو باز کنه. یا مثلا با یه شخص به غیر از کاول صحبت کنه یا تماس فیزیکی داشته باشه. حتی جالبه که لباس هاش هم تو طول فیلم عوض نمیشه و همیشه همون لباسی تنشه که لحظه ی مرگش پوشیده بود. ولی ما اصلا به این چیزا توجه نمی کنیم. چون ما هم مثل مالکوم از مرگ میترسیم.

مشاوره ی زناشویی

تو ادامه ی داستان، مالکوم سعی میکنه تا به جای انکار کاول و زدن برچسب دیوونه به اون، کاول رو باور کنه و بهش کمک کنه تا با ترس های خودش رو به رو بشه. و پسر بچه ی شجاع داستان هم دقیقا همین کار رو میکنه. اون سعی میکنه تا به جای فرار کردن از روح های سرگردون اطرافش، به اونها کمک کنه تا به آرامشی که دنبالش هستن، برسن. و اتفاقا یکی از این روح های سرگردون، کسی نیست جز خود مالکوم.

کاول تو آخرین ملاقاتش با مالکوم، به نظر میرسه که میدونه مالکوم هم یکی از مرده هاست. پس بهش یه مشاوره زناشویی میده. اون به مالکوم میگه اگه میخوای همسرت حرفات رو بشنوه، وقتی که خوابه برو بالای سرش و باهاش حرف بزن.

تو آخرین سکانس که یه جورایی سیلی آخر کارگردان به صورت وحشت زده ی ماست، مالکوم بالاخره میفهمه که ناخواسته معشوقه ی خودش رو ترک کرده. میفهمه که چرا همسرش قرص های ضد افسردگی میخورده و میفهمه که چرا تو این مدت باهاش حرف نمیزده. مالکوم بالاخره قبول میکنه که باید هر چیزی که تو این دنیا داشته رو رها کنه و به آغوش ابدی مرگ بره.

چهار ارتباط دو طرفه

سناریوی فیلم حس ششم از نمایش ۴تا ارتباط دو طرفه تشکیل شده. یکیش میشه همین رابطه ی مالکوم با پسر بچه ی داستان، کاول. رابطه ای که توی اون مالکوم به کاول کمک کرد تا با ترس هاش رو به رو بشه و کاول هم یه جورایی به مالکوم کمک کرد تا بدون ترس به استقبال مرگ بره.

رابطه ی دوم رو میشه بین مالکوم و همسرش دید. رابطه ای که همه ی ما تو کل فیلم درباره اش اشتباه قضاوت میکردیم. چیزی که تمام مدت فکر میکردیم یه رابطه ی سرد و شکست خورده ست. اما واقعیت این بود که آنا شب ها با حلقه ی ازدواج مالکوم توی مشتش میخوابید.

سومین رابطه توی سناریوی فیلم بین کاول و مادرش شکل میگیره. مادری که نمیتونه پسرش رو درک کنه، بار زندگی رو تنهایی به دوش کشیده و بقیه فکر میکنن که به بچه ی خودش آسیب میزنه. اما مشکل اصلی اون چیزی نیست جز تنهایی. بهتره بگم، ترس تنهایی.

و چهارمین ارتباط هم توی فیلم مربوط میشه به رابطه ی کاول با روح های سرگردون. روح هایی که یه جورایی به کمک کاول احتیاج دارن. چون کاول تنها کسیه که میتونه اونها رو ببینه. ولی این وسط ترس اون مانع از این میشد تا به خواسته ی اونها گوش بده.

ترس، قاتل ذهنه

دقت کردین. توی همه ی این رابطه ها چیزی به اسم ترس وجود داشت. به قول یکی از دیالوگ های زیبای فیلم تلماسه: ترس ذهن رو نابود میکنه. ترس همون مرگ کوچیکیه که نابودی می‌آره.

جالبه که توی فیلم حس ششم، کارگردان برای نمایش ترس چندتا نشونه هم گذاشته. اگر دقت میکردین، موقع هایی که یه شخصیت میخواست با یه ترس رو به رو بشه، هوا سرد میشد و از دهنشون بخار میومد. یا همیشه، یه شی قرمز رنگ توی تصویر ظاهر میشد. نمیدونم، شاید از نظر کارگردان، ترس ها سرد و قرمز ان.

ترس از برقراری ارتباط

ام نایت شیامالان، کارگردان و نویسنده خوش فکر این فیلم یه جایی گفته بود: حس ششم بر مبنای ترس انسان های واقعی، بچه های واقعی و بزرگسالان واقعی ساخته شده. ترس از دست دادن، ترس از ناشناخته ها، ترس از داشتن توانایی و قدرتی که کمک می کنه با اونچه که پشت پرده ست، روبرو شد و آخر سر، ترس از ندونستن احساسات درونی خودمون و واقعیت ها.

اما به نظر من، حس ششم درباره ی ترس های ماست از برقراری ارتباط. ما خیلی وقتا میترسیم که درباره ی راز هامون با بقیه حرف بزنیم، حتی با عزیزترین کسامون. می ترسیم از قضاوت شدن. می ترسیم از تحقیر شدن. ولی بی خبر از اینکه چیزی که ما رو از پا درمیاره، قاتلی هست به نام خود ترس.