با ما همراه باشید

اپیزود ششم: مردان انتقام

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود ششم: مردان انتقام
/

تا حالا چند تا فیلم از سینمای کره ی جنوبی دیدین؟ احتمالا فیلم Parasite رو دیده باشین. فیلمی که سال 2020 اسکار رو درو کرد و تنها فیلم غیر انگلیسی زبانی شد که تونسته اسکار بهترین فیلم رو نصیب خودش بکنه. همین اتفاق باعث شد تا علاوه بر شهرت جهانیِ خودِ فیلم و کارگردان کار بلدش، سینمای کره هم سرِ زبون ها بیوفته. اخیرا هم که سریال Squid Game با اون سناریوی عجیب خودش، یه جورایی استانداردهای نت فلیکس رو جابه جا کرد. اما امروز ما میخوایم به دو دهه ی گذشته برگردیم. زمانی که سینمای کره، شهرت امروزی رو نداشت ولی فیلم هایی تو اون زمان ساخته شدند که سرآغاز عصر طلایی سینمای کره محسوب میشن.

سه گانه ی انتقام

یکی از این فیلم ها، که به نظرم بهترین فیلم سینمای کره تو همه ی دوران هاست، چیزی نیست جز OLD BOY. فیلمی معمایی و دلهره آور که تو سال 2003 به کارگردانیِ پارک چان ووک ساخته شده. البته پارک چان ووک از سال 2002 تا 2005 سه تا فیلم با موضوع انتقام ساخته که به سه گانه ی انتقام معروف هستند و Old Boy دومین فیلم از این سه گانه و البته بهترینِ اونها محسوب میشه. پارک چان ووک با این سه گانه خیلی مورد توجه قرار گرفت و باعث شد تا در کنار بون جون هو جزءِ مشهورترین کارگردان های کره ی جنوبی باشه. اگر در جریان نیستید، بدونید که بون جون هو به غیر از Parasite فیلم های خوب دیگه ای هم داره که شاید کمتر دیده شده باشن و احتمالا در آینده تو یکی دیگه از اپیزودهای سناریوکست، از این کارگردان حرفه ای، و سبک متفاوت فیلم سازیش هم صحبت خواهیم کرد.

اما برگردیم سراغ پارک چان ووک و سه گانه ی انتقام. پارک توی این فیلم ها یه جورایی ساختار تریلرهای متداولِ هالیوودی رو بهم میریزه و با تغییر کلیشه های سینما به مخاطب خودش، رو دست میزنه. توی فیلم های پارک، تراژدی معنیِ متفاوتی داره و یه درد و رنج غریبی توی پس زمینه ی قاب تصاویر دیده میشه. این سه گانه درباره ی انتقامه و هر کدوم از این سه تا فیلم از یک منظرِ متفاوت به موضوع انتقام نگاه می کنن.

انتقام؛ شیرین یا تلخ

انتقام یکی از روتین ترین موضوع های سینماست. یه نفر، یه زخمی رو به کس دیگه ای میزنه و حالا اون فردِ زخم خورده تو کل فیلم تلاش میکنه که انتقام خودش رو بگیره. گاهی وقت ها پیروز میشه و گاهی وقت ها هم طرف مقابل رو میبخشه. یه جورایی انتقام یه بهونه ی موجه دستِ کارگردان میده تا خشم کاراکتر رو به نمایش بزاره و یه سری سکانس های اکشنِ جذاب تحویل مخاطب بده. اما پارک چان ووک توی سه گانه ی خودش، انتقام رو توی مبالغه آمیزترین شکل ممکن به تصویر میکشه. شکلی از انتقام که به جای لذت بردن از خشونت و اکشن، اوج نفرت و اندوه رو به آدم تزریق میکنه. طوری که نتونی تصمیم بگیری دلت به حال قربانی بسوزه یا انتقام جو. به همین خاطره که میگم، توی این فیلم ها با شکل متفاوتی از تراژدی طرف هستیم. شکلی عصیان گر.

چکش سمی

و حالا میرسیم به بهترین فیلم از این سه گانه، یعنی Old Boy. همونطور که توی پوستر فیلم می بینین، Old Boy با یه چکش به سراغ مون میاد. چکشی که آغشته به یه سم کشندهَ ست و قراره آخر فیلم تو سرمون بخوره و مغزمون رو متلاشی کنه. بعضی ها اسم فیلم رو به پسرِ پیر ترجمه کردند و بعضی ها هم همکلاسی قدیمی. اما چون تقریبا هر دو ترجمه به داستان فیلم میخوره، ما میگیم همون Old Boy. سرچشمه ی این فیلم هم مثل خیلی فیلم های دیگه از یه مانگای ژاپنی به همین اسمه که بین سال های 1996 تا 98 منتشر می شده. البته این طور که میگن، فیلم خیلی هم وفادار به این مانگا نبوده و فقط موضوع کلی رو ازش وام گرفته. و خب عظمت فیلم فقط توی سناریوی اون نیست و جنبه های هنری فوق العاده ای هم داره.

عشق تارنتینو

فیلم بی نظیر Old Boy جایزه های زیادی رو هم گرفته. فقط تو یکی از جشنواره های معتبرِ کره ی جنوبی که بهش Grand Bell میگن توی 11 عنوان نامزد شده و توی 5 عنوان، از جمله، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگری برنده ی جایزه شده. همینطور توی جشنواره ی فیلم کنِ 2004، برنده ی جایزه ی ویژه ی هیئت داوران شد. جایی که کوانتین تارنتینو یکی از داورها بود و به شدت از این فیلم خوشش اومد. منطقی هم هست. اونایی که تارنتینو رو میشناسن، میدونن که اون هم یه سبک سمی ای تو فیلم هاش داره و خشونت رو خیلی راحت به تصویر می کشه. البته کاملا بی انصافیه اگر بخوایم کارهای پارک رو تقلیدی از تارنتینو بدونیم. چراکه بر خلاف فضای فانتزی خشونت تو فیلم های تارنتینو، پارک یه خشونتِ واقعی، وَ دردآوری رو به تصویر میکشه که آدم به جای اینکه برای قهرمان فیلم هورا بکشه، از درد به خودش می پیچه.

تک تک سکانس های فیلم کار شده هستند و تقریبا چیزی توی فیلم اضافی نیست. یه سکانس معروف توی فیلم هست که یه جورایی اون رو توی دانشگاه های هالیوود تدریس میکنن. سکانسی که تو اون، چوی مین سیک، بازیگر نقش اصلی فیلم، تویِ یه راهروی تنگ و تاریک با بیست سی نفر درگیر میشه و با چکشِش همه رو نقش زمین میکنه. توی این سکانس، خبری از فنون رزمی و جلوه های ویژه نیست. بلکه ما شاهد یه دعوای خیابونیِ تمام عیار هستیم که دوربین هم مثل ما پلک نمیزنه. این سکانسِ 3 دقیقه ای کاملا بدون کات برداشت شده و برای اینکه بدون نقص باشه، توی سه روز متوالی 17 بار ضبط شده. تو این سکانس، قدرت نمایی خشم به تصویر کشیده میشه، با بازیِ فوق العاده ی چوی مین سیک.

خوردن اختاپوس زنده

بازیگرِ نقش دائه سو اُ یکی از اصلی ترین عوامل موفقیت فیلم به حساب میاد. کسی که تونسته ترس و تردید و خشم رو تو یک قاب به نمایش بزاره. کسی که حین دوره ی فیلم برداری، وزن خودش رو متناسب با سناریوی فیلم تغییر می داد. کسی که مجبور شد 4 تا اختاپوس رو زنده زنده بخوره. چون کارگردان نمیخواست از جلوه های ویژه استفاده کنه و دلش میخواست حرکت پاهای اختاپوس حین بلعیده شدن طبیعی باشه. یه بار یه خبرنگار از پارک چان ووک پرسید که دلش برای چوی مین سیک نسوخت وقتی بهش گفت که اقتاپوسِ زنده رو بخوره؟ اون گفت، چرا، ناراحت شدم اما بیشتر برای اختاپوس ها.

در نهایت

به غیر از کارگردانی و بازیگری، Old boy از نظر فیلم برداری، تدوین و موسیقی هم حرف هایی برای گفتن داره و جوایزی رو گرفته. خلاصه اینکه، Old boy با IMDb 8.4 در حال حاضر بعد از Parasite دومین فیلم کره ای از لحاظ این رنکینگ به حساب میاد. سناریوی این فیلم در حدی منحصر به فرد بوده که یه اقتباس بالیوودی و یه اقتباس هالیوودی هم ازش ساخته شده. البته توی نسخه ی هالیوودی که سال 2013 اکران شده، اسپایک لی، کارگردان این اثر، سعی کرده تا یکم زهرِ داستان رو بگیره و پایان بندیِ سر راست تری رو به مخاطب تحویل بده. فیلمی که جاش برولین و الیزابت اُلسن توش بازی کردند ولی اصلا در حد و اندازه های فیلم اصلی نیست و Old Boyیِ اصلی با وجود زبون کره ایِ نامفهومش برای ما، یه چیز دیگه است.

<از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

مروری بر سناریوی فیلم

شروع طوفانیِ فیلم نشون میده که باید منتظره یه فیلمِ سراسر هیجان باشیم. فیلم با یه موسیقیِ ریتم بالا شروع میشه و همون اول مردی رو میبینیم که سگ پشمالوی سفیدی رو بغل کرده و لبه ی پشتِ بومِ یه ساختمون بلند از کروات آویزونه. اما سوژه ی اصلی فیلم این مرد نیست، چون که قراره چند دقیقه ی دیگه روی یه ماشین سقوط کنه. بلکه کسیه که اون رو از کروات نگه داشته. دائه سو اُه تو همون حالتی که مرد بیچاره رو با یه دست نگه داشته، بهش میگه که باید قبل مرگ، داستانِ زندگیِ اون رو بشنوه. و چه داستانِ عجیب و غم انگیزی.

داستان زندگیِ دائه سو از یه شب بارونی شروع میشه که حسابی مست کرده و توسط پلیس دستگیر شده. اما چون شب تولد سه سالگیه تنها دخترش هست، دوستش میاد و اون رو با قید ضمانت آزاد میکنه. اونا به یه باجه ی تلفن میرن تا به دخترش خبر بده که برای جشن تولد، خودش رو میرسونه و براش یه هدیه ی قشنگ خریده. اما تو یه لحظه، دائه سو غیبش میزنه و هیچوقت به تولد نمیرسه.

دائه سو وقتی چشم باز میکنه توی یه اتاق، شبیه به یه هتله که درش قفله و هیچ پنجره ای نداره و تنها راهِ ارتباطیش با بیرون، یه تلویزیونه. اون عملا تویِ یه زندون انفرادی اسیر شده که هیچ زمانِ هوا خوری ای نداره. از زیر در، بهش غذا میدن و هیچ کس بهش نمیگه که چرا زندانیه. چندین روز میگذره و هیچ اتفاقی نمیوفته و هر چی خودش رو به در و دیوارِ اتاق می کوبه، هیچ کس جوابی بهش نمیده. بعد از چند ماه میفهمه که باید به این زندون عادت کنه و باید وقت خودش رو با دیدن تلویزیون و نوشتن خاطرات با قلم و کاغذی که براش گذاشته بودن، پر کنه. اون از طریق همین تلویزیون میفهمه که کسایی که زندونیش کردن، همسرِ سابقش رو هم کشتن و با صحنه سازی، این قتل رو گردن خودِ دائه سو انداختن. و تنها دخترش هم فرزند خونده ی یه خونواده ی خارجی شده. پس هر روزی که توی این زندون براش سپری میشه، خشم روی خشم میچینه برای انتقام. تا روز آزادی.

شروع ماجرا

بالاخره بعد از 15 سال، تویِ یه ساک مسافرتی، بالای یه ساختمون رها میشه. بدون اینکه بفهمه چه کسی این همه سال اون رو اسیر کرده بود. و این داستان ترسناک، تازه مقدمه ای برای سناریوی اصلی فیلمه. و تازه میرسیم به لحظه ی شروع فیلم. حالا یه شخصیت داریم که به اندازه ی 15 سال، خشم رو جمع کرده و هیچ چیزی نمیتونه مسیر انتقام رو براش سد کنه.

فقط یه کم که میگذره دائه سو میفهمه که باز هم تو اسارته. این بار تو زندانی بزرگتر اما سرگردون. کسی که اون رو زندونی کرده بود، حالا داره بازیش میده و دائه سو رو تحریک میکنه تا اگر میتونه بفهمه اون چه کسیه. اما دائه سو 15 سال وقت داشته تا نقشه ی انتقام بکشه. اون با استفاده از مزه ی غذایی که هر روز میخورده، موفق میشه رستورانش رو پیدا کنه و از این طریق به جایی که توش زندانی بوده برسه. اون حالا انقدر خشم و نفرت جمع کرده که بتونه از پسِ بیست سی نفر محافظِ دست و پا چلفتیِ اونجا بر بیاد و به ازای هر سال اسارت، یکی از دندون های رئیس زندان رو از دهنش بیرون بکشه.

انتقام پشت انتقام

دائه سو بعد از آزادی، به طور اتفاقی با یه دختر جوون هم آشنا میشه که وقتی حالِ داغون دائه سو رو میبینه، براش احساس دلسوزی میکنه و اون رو توی خونه ی خودش نگه میداره. می دو، این دختر جوون وقتی خاطرات دائه سو رو میخونه، اون رو باور میکنه و تصمیم میگیره تا کمکش کنه. اما همین دختر، ابزاری میشه که زندان بانِ بی دندون، دائه سو رو به مهلکه ی انتقام بکشونه. و باز هم انتقام و باز هم انتقام. انتقام از اون چیزاییه که هیچ وقت تمومی نداره و اگر کسی این وسط کوتاه نیاد، تا نابودیِ همه چیز و همه کس جلو میره.

توی این فیلم هم، داستان های پیچیده ی انتقام همراه با داستان عاشقانه ی دائه سو و می دو جلو میره. ولی معمایِ اصلی فیلم، پی بردن به هویت فرد شرور داستانه. کسی که به نظر میرسه، اون هم یه جورایی میخواسته از دائه سو یه انتقام شخصی بگیره. اما مگه دائه سو چیکار کرده؟ بالاخره معلوم میشه که این فرد کسی نیست جز یه همکلاسیِ قدیمیِ دائه سو. کسی که تو دوران جوونی با خواهر خودش عشق بازی میکرده و دائه سو یه روز اتفاقی شاهد این گناهِ همکلاسی های خودش بوده. اون، این موضوع رو برای دوستش هم فاش کرده و خیلی زود همه خبردار شدند. تا جایی که خواهرِ لی وو جین، این پسر خطاکر، تصمیم به خودکشی میگیره. و لی وو جین، این وسط دائه سو رو مقصر مرگ خواهرش میدونه. اما سناریوی انتقامِ لی، به 15 سال حبس کردن و کشتن همسرِ سابقِ دائه سو ختم نمیشه. بلکه اینها فقط مقدمه ای برای انتقام اصلیِ اونه.

و اما انتقام اصلی

فیلمی که فکر میکردیم در حال تماشای انتقام گرفتنِ دائه سو هستیم، در اصل به قربانی شدن اون ختم میشه. اون تمام این مدت اسیر سناریوی انتقامه لی بوده. تو سکانسی که دائه سو به خونه ی لی میره تا انتقام نهاییِ خودش رو بگیره، اتفاقی میوفته که اون مجبور میشه مثل سگ به پای لی بیوفته و تا سر حد مرگ بهش التماس کنه. بهش التماس کنه که حقیقتِ ترسناکی که همین چند لحظه پیش باهاش مواجه شده رو به دخترش نگه. به می دو نگه که کسی که عاشقش بوده و باهاش خوابیده، در اصل پدرشه. و اینجوری، انتقام جای خودش رو با التماس عوض میکنه.

یه سکانس هست که چوی مین سیک یکی از بهترین اکت های خودش رو به نمایش میزاره. یه نمایش احساسی عجیب که میشه ترس و ندامت و نفرت رو همزمان توی اون دید. توی این سکانس، دائه سو مثل سگ دم تکون میده و پای لی رو لیس میزنه تا شاید اون رو ببخشه. اون هم بعد از این همه بلاهایی که لی سرش اورده. چون هنوز یک امید براش باقی مونده. و اون هم اینه که دخترش چیزی از حقیقت نفهمه.

پایان انتقام

توی این فیلم، هر سکانس خشنی که داره اتفاق میوفته، به خودمون میگیم که دیگه نه. دیگه قرار نیست این اتفاق بیوفته. ولی باز هم آره. توی این سکانس پایانی هم، دائه سو برای اینکه لی اون رو ببخشه، زبون خودش رو با قیچی میبره تا هم یه جورایی تقاصِ گناهِ خبرچینیِ خودش رو بده و هم نتونه حقیقت رو به دخترش بگه. لی وو جین، این پسر انتقام جو و این ابر شرور داستان، بعد از اینکه سناریوی انتقام خودش رو به بهترین شکل اجرا کرد، تصمیم میگیره تا آخرین خواسته ی دائه سو رو بپذیره و به این انتقام پایان بده. این نسخه ی آسیایی جوکر، با قهرمان داستان کاری میکنه تا ناخواسته مرتکب گناهی بشه که خودش انجام داده. و حالا که انتقام رو تموم شده میبینه، راهی جز خودکشی براش باقی نمی مونه. چرا که پایانِ انتقام چیزی جز یک پوچیِ مطلق نیست.

پارادوکس انتقام

ما توی این فیلم شاهد پارادوکس های زیادی هستیم. پارادوکسی بین قربانی شدن و انتقام گرفتن. وقتی به اول این داستان نگاه می کنیم، می بینیم که ماجرا از جایی شروع میشه که فرد خطاکار به جای پذیرفتن اشتباه خودش، کسِ دیگه ای رو مسبب پیامدهای بد زندگیش میدونه. لی به جای سرزنش خودش، دائه سو رو مقصر مرگ خواهرش می دونست. و دائه سو هم به جای پیدا کردن گناهِ خودش، فقط به انتقام فکر می کرد. همین مساله باعث می شد تا توی یافتن حقیقت، سوال درست رو از خودش نپرسه. نکته ی اصلی این نیست که چرا این همه سال زندانی بوده. سوال درست این بود که چرا آزاد شده؟ اگر کسی داشته ازش انتقام می گرفته، چرا باید اون رو زنده نگه داره و آزاد کنه. و این سوالیه که حتی مای مخاطب که خون جلوی چشمامون رو نگرفته هم شاید به ذهنمون نرسه.

پوچی مطلق

یکی دیگه از نکته های کمتر آشکار فیلم، موضوع اختلاف طبقاتی جامعه ست که به زیبایی توی پس زمینه ی فیلم جا داده شده و یه جورایی نقش یه کاتالیزور رو برای انتقام بازی میکنه. چیزی که توی فیلم اول از سه گانه ی انتقام بیشتر به چشم میومد. اینجا هم می بینیم که لی با استفاده از قدرت و ثروتش بود که تونست نقشه های خودش رو عملی کنه. از زندونی کردن دائه سو گرفته تا هیپنوتیزم کردن اون و دخترش. ولی فیلم، آخرسر نشون داد که این همه ثروت نتونست لی رو از پوچی مطلقِ انتقام نجات بده.

اما سرنوشت دائه سوی زبون بریده به کجا رسید؟ فیلم، یه پایان عجیب رو به تصویر میکشه که مثل پایان انتقام، کاملا پوچ و تلخه. تو سکانس پایانی، ما دائه سو رو می بینیم که از زنِ هیپتونیزم کار میخواد تا حافظه ی اون رو از حقیقت تلخی که میدونه پاک کنه. ولی زن بهش هشدار میده که ممکنه خاطرات دیگه ای رو هم فراموش کنه. و یه لحظه ی بعد، می دو میاد و در حالی که اثری از اون زن نیست، دائه سو رو تو آغوش میگیره و فیلم با لبخند عجیب دائه سو به پایان میرسه. پایانی به سبک فیلمی مثلِ Inception. طوری که ما نمی فهمیم، دائه سو چه مقدار از حقیقت رو میدونه. ولی هر چقدر هم که بدونه، تا هر جاش رو هم که بدونه، در هر صورت تلخ و دردناکه. و این چیزی نیست جز یک تراژدی از سرنوشتِ مردانِ انتقام.