با ما همراه باشید

اپیزود هفتم: من تنها هستم

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود هفتم: من تنها هستم
/
I'm Alone

تو این اپیزود میخوایم درباره ی یکی از متفاوت ترین عاشقانه های سینمای معاصر حرف بزنیم. از یه داستان عشقی که نه میشه اسمش رو عشق آسمونی گذاشت و نه عشق زمینی. فیلم زیبای Her محصول سال 2013، یه عشق مجازی رو روایت میکنه. عشقی که از صفر و یک های برنامه ی یه هوش مصنوعی به وجود میاد و توی قلب شکست خورده ی انسانی تنها نفوذ میکنه.

این سناریوی عجیب و منحصر به فرد، ساخته ی ذهن خلاق یه هنرمندِ سرشلوغِ هالیوودیه. اسپایک جونزِ 52 ساله، یه کارگردان، نویسنده، بازیگر، موزیسین، عکاس و یه همه کاره ی سینما و تلویزیون به حساب میاد. اون که کار حرفه ای خودش رو تو نوجوونی و با ساخت ویدئو کلیپ های اسکیت برد شروع کرده، تا به امروز صدها اثر تو زمینه های مختلف از جمله سینما، تلویزیون، موزیک ویدئو و ویدئوهای تبلیغاتی از خودش به جا گذاشته. اما شاید بشه فیلم Her رو قله ی افتخارات جونز دونست. فیلمی که شهرتی جهانی برای جونز به وجود اورد.

چت با هوش مصنوعی

ایده ی اولیه ی فیلم Her طرفای سال 2000 و با دیدن یه سایت سرگرمی تو ذهن اسپایک جونز شکل گرفت. سایتی که میتونستی توی اون با یه هوش مصنوعی چت کنی. البته به گفته ی خود جونز، چند دقیقه ی اول مکالمه تقریبا همه چیز طبیعی پیش می رفت ولی وقتی صحبت ادامه پیدا می کرد، مصنوعی بودن مکالمه برای مخاطب تابلو میشد. جونز تو سال 2010 با استفاده از همین ایده یه فیلم کوتاه به اسم I’m Here رو کار میکنه و بعد تصمیم میگیره تا یه اثر سینمایی ازش بسازه. اون، ظرف مدت پنج ماه فیلمنامه ی Her رو مینویسه و استودیوی برادران وارنر برای ساخت این فیلم ازش استقبال میکنه.

جونز همه کاره

از اونجایی که جونز تو همه ی زمینه های ساخت یه فیلم، سر رشته داره، توی این فیلم، تقریبا همه کاره است. اون نه تنها کارگردانی و نویسندگی Her رو به تنهایی بر عهده داشته، بلکه میشه اسمش رو بین تهیه کننده ها و بازیگرهای فیلم هم دید. جونز توی این فیلم صداپیشگیِ یه شخصیت انیمیشنی رو به عهده داشته. همون شخصیت بد دهن بازی ویدئوییِ تو فیلم.

اما اثرگذاری جونز تو این فیلم، محدود به اینها هم نمیشه و توی بخش های دیگه مثل تدوین، موسیقی و فیلمبرداری هم صاحب نظر بوده. ایده ی جونز بوده که رنگ آبی از تصاویر حذف بشه تا رنگ های دیگه مثل قرمز و زرد بیشتر خودشون رو نشون بدن. چرا که اون میخواست تصویری متفاوت از یه آینده ی دیستوپیایی رو به نمایش بزاره.

صدای سامانتا

تو زمان تولید فیلم، سامانتا مورتون کسی بوده که صداپیشگی شخصیت سامانتا، همون هوش مصنوعی فیلم رو بر عهده داشته. اما بعد از اتمام کار و موقع تدوین، باز هم جونز اعمال نظر میکنه و تصمیم میگیره تا صدای اسکارلت یوهانسون رو با سامانتا مورتون عوض کنه. و چه تصمیم خوبی میگیره. یوهانسون تو مدت 4 ماه، دیالوگ های سامانتا رو بازخونی میکنه و یکی از بهترین اکت های خودش رو به نمایش می زاره. صدای اسکارلت انقدر خوب روی سامانتا میشینه که حتی بعضی ها اون رو با صدای شخصیت HAL توی ادیسه ی فضایی کوبریک مقایسه کردند. حتی یکی از منتقدان گفته بود که کاش یوهانسون به جای بازیگری، همیشه صداپیشگی میکرد. البته من واقعا نمیدونم چه فکری پیش خودش کرده که همچین حرفی زده. شما چی فکر میکنید؟

بازی تمام احساسی

از جونز و اسکارلت که بگذریم، میرسیم به بازیگر نقش اول فیلم، یعنی خواکین فنیکس. کسی که عامل اصلی تو موفقیت فیلمنامه به حساب میاد. فنیکس توی این فیلم یه بازیِ تمام احساسی رو از خودش به نمایش میزاره و عملا به جای دو نفر بازی میکنه. هم شخصیت تئودور و هم سامانتا. اون می بایست زمانی که سامانتا صحبت میکنه هم اکت داشته باشه و این حالت های بی نظیر چهره اش، باعث شده که شخصیت سامانتا برای ما باورپذیر بشه. همین استعداد و توانایی فنیکس بوده که باعث شده تا جونز از روز اول، اون رو برای نقش اول فیلمنامه ی خودش انتخاب کنه. یه جورایی انگار فیلمنامه برای فنیکس نوشته شده.

اگر چه بازی فوق العاده ی خواکین فنیکس تو این فیلم، فقط یه نامزدی گلدن گلوب رو براش به همراه داشت، اما یه اتفاق خوب و جالب براش میوفته که نتیجه اش رو چند سال بعد میبینه. چند سال بعد از کار توی پروژه ی Her، خواکین با کسی که نقش همسر سابقش رو بازی میکرد، تو دنیای واقعی ازدواج میکنه. رونی مارا که بیشتر اون رو با بازی تو فیلم “دختری با خالکوبی اژدها” میشناسیم، توی Her هم نقش نسبتا کوتاهی داشت که سبب آشنایی اون با فنیکس و بعدها ازدواج با اون میشه.

کلاس دیالوگ نویسی

اما لازمه به امی آدامز و بازی تاثیرگذارش توی Her هم اشاره کنم. کسی که درباره اش توی اپیزود اول صحبت کرده بودیم، توی این فیلم هم خوش درخشیده و دیالوگ های ماندگاری رو با فنیکس به نمایش میزاره. به طور کلی، فیلم Her، یه کلاسِ درسِ دیالوگ نویسیه. فیلمی که بدون کمترین سکانس اکشن یا هیجانی، فقط با دیالوگ و موسیقی و سکانس های رنگی که بیشتر به نقاشی شبیه هستند، شما رو تا آخرین لحظه میخکوب نگه میداره.

در نهایت

فیلمی که در حال حاضر با IMDb 8 و روتن تومیتوز 94 درصد یکی از بهترین درام های علمی-تخیلی به حساب میاد. فیلمی که توی 4 عنوان نامزد جایزه ی اسکار و توی 3 عنوان نامزد گلدن گلوب میشه. و همه ی اینها رو مدیون فیلمنامه  و سناریوی فوق العاده شه. فیلم نامه ای که تو سال 2014 هیچ جایزه ای رو برای هیچ فیلم دیگه ای باقی نمیزاره و توی 5 جشنواره ی معتبر سینمایی اعم از اسکار، جایزه ی بهترین فیلمنامه رو نصیب خودش می کنه.

همین مساله باعث میشه تا Her جزء لیست TOP 10 بسیاری از منتقدها و ژورنالیستهای سینما باشه. یکی از منتقدا یه جا گفته بود که “Her چیزی برای فکر کردنه تا فیلمی برای تماشا کردن”. اما به نظر من، هم فیلمی برای چندبار دیدنه و هم چیزی برای ساعت ها فکر کردن.

<از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

مروری بر سناریوی فیلم

بر خلاف خیلی از فیلم های علمی-تخیلی، ما اینبار شاهدِ آینده ای رنگی و زیبا، تو صلح و آرامش هستیم. از اول تا آخر فیلم، سکانس هایی رنگ و وارنگ میبینیم و شخصیت هایی که لباس هایی ساده و بدون زرق و برق پوشیدند. بر خلافِ دنیاهای خاکستری و سایبورگ های عجیب و غریب بعضی فیلم های علمی-تخیلیِ دیگه که سعی دارن تا آخرالزمان ربات ها رو به تصویر بکشن. چرا که تو این فیلم، قرار نیست تا ربات ها سرکشی کنن و با انسان ها بر سر بقا بجنگن. تکنولوژی کاملا برای بشر خدمت می کنه و انسان ها خودشون رو با شغل های جذابی مثل نویسندگی و طراحی بازی سرگرم می کنن.

اما این وسط یه مشکل کوچولو به وجود اومده. و اون تنهایی و انزوای انسان هاست. البته این مساله رو ما با همراه شدن با شخصیت اصلی فیلم، یعنی تئودور تجربه می کنیم. تئودور کارش اینه که بشینه و نامه هایی عاشقانه از طرف یه نفر دیگه بنویسه. و اینجاست که ما میفهمیم با دنیایی طرف هستیم که حتی آدم ها از پس ابراز احساسات به همدیگه هم بر نمیان و نمیتونن یه نامه ی ساده برای کسی که دوستشون دارن، بنویسن. البته این یه موردش خیلی هم تخیلی نیست. کدوم یکی از شما تا حالا یه نامه با دست خط خودش برای کسی نوشته؟ تهش اینه که دو خط پر از غلط غلوط تو واتس اپ برای کسی تایپ کنیم و آخرش 4 تا ایموجی قلب بزاریم.

بِگذریم. برگردیم سر فیلم. داشتیم از تئودور میگفتیم. کسی که علی رغم کار احساسی و جذابی که داشت، اما خودش تو برقراری رابطه ی احساسی دچار مشکل بود. به قول همسر سابقش، اون نمیتونه از پس حل چالش های انسانی بر بیاد. و دقیقا همینجاست که پای تکنولوژی وسط میاد.

منجی تنهایی

تئودور کسیه که تو رابطه ی عاشقانه اش با همسرش شکست خورده، با همکارهاش هم سرد برخورد میکنه، به رابطه ی عاشقانه ی دوستش حسودی میکنه و حتی از پس یه قرار ملاقات ساده هم برنمیاد. شخصیت تئودور انقدر متزلزل نشون داده میشه که حتی جرات نداره تا جواب ایمیل های وکیل زنش رو بده و پای امضای برگه های طلاق بره. تا اینکه سر و کله ی یه منجی پیدا میشه. یه سیستم عامل هوشمند که نه تنها قراره جایگزین دستیار صوتی خُشک و خِنگش بشه، بلکه قراره تا خلا احساسی تئودور رو هم پر کنه.

سامانتا باهوش و سریعه. و از همون اول باعث غافل گیری و به وجد اومدن تئودور میشه. این هوش مصنوعیِ برنامه ریزی شده بهتر از هر انسانی تئودور رو درک میکنه. اون به جای قضاوت کردن، با تئودور همدردی میکنه و جایی که لازم باشه به جای سرزنش کردن، جلوی پاش راه حل میزاره. و همین ها باعث میشه تا کم کم رابطه ای عاشقانه بین اونها شکل بگیره.

ویژگی های سامانتا

یکی از نکات جالب فیلم برای من، ویژگی های فنی سامانتا به عنوان یه هوش مصنوعیه. داشتن شخصیت مستقل، صحبت به زبان طبیعی، قابلیت یادگیری سریع، خود ارتقایی، در دسترس بودن، محدود نبودن به زمان و مکان، و حتی داشتن خلاقیت، چیزهایی هستند که نویسنده از یه هوش مصنوعی انتظار داشته و به تصویر کشیده. حتی برای اینکه این ویژگی ها بیشتر به چشم بیاد، یه دستیار صوتی ساده رو هم در مقابلش بهمون نشون میده. مثلا این دستیار صوتی وقتی میخواد ایمیل های تئودور رو براش بخونه، یکی یکی پشت هم شروع به خوندنِ عنوان ها می کنه و تئودور مجبوره تا ایمیل هایی که همیشه تمایلی به باز کردنشون نداره رو رد کنه. ولی سامانتا میتونه بفهمه که تئودور الان دوست داره که کدوم ایمیل رو بشنوه و حتی پیام هایی رو هم خودش از طرف تئودور بفرسته. اما مهمترین چیزی که سامانتا رو منحصر به فرد میکنه، هیچکدوم از این هوشمندی ها نیست. بلکه داشتن چیزیه به اسم احساسات.

تعریف احساسات

بزارین یه سوال ازتون بکنم. داشتن احساسات یعنی چی؟ آیا داشتن احساسات، چیزی غیر از نمایش ظاهری اونه؟ کسی که از درونِ فرد دیگه ای خبر نداره. پس معمولا کسی که احساسات خودش رو بروز نمیده رو به بی احساس بودن متهم میکنیم. حالا، واقعیت اینه که برای هوش مصنوعی هم همینطوره. اگر اخبار رباتیک رو دنبال کرده باشید، میدونین که الان ربات هایی داریم که میتونن حالت چهره و لحن صداشون رو متناسب با موقعیت عوض کنن. و نمایش احساسات چیزی بیشتر از اینها نیست.

یه جایی از فیلم، تئودور به سامانتا میگه “چرا صدای نفس کشیدن دراوردی؟ تو به نفس کشیدن احتیاج نداری.” در حالی که سامانتا یاد گرفته که این کار، حتی وقتی بهش نیاز هم نداشته باشه، به انسانی تر شدنش کمک میکنه. پس وقتی درست به قضیه نگاه کنیم، می بینیم که داشتن احساسات برای یه هوش مصنوعی یا یه ربات اصلا چیز عجیب و غریبی نیست و کاملا قابل پیاده سازیه. حتی مساله این نیست که این نمایش احساسات چقدر واقعی هستند. چه اهمیتی داره وقتی یک انسان میتونه این احساسات رو باور کنه. و چالش اخلاقی ماجرا دقیقا همینجاست.

جایی از فیلم می بینیم که تئودور میگه: You feel real to me Samantha. به این معنی که تئودور تصمیم گرفته تا سامانتا رو باور کنه حتی وقتی میدونه که اون فقط یه برنامه ی کامپیوتریه. و به نظر من، تمام حرف فیلم و سوال اصلی ای که طرح میکنه و هیچ وقت پاسخی بهش نمیده، همینه. اینکه اگر کاری بکنیم که احساسات یه ماشین برای یک انسان، واقعی به نظر برسه، کار درستیه؟ چیزی که این وسط، “اخلاق در علم” هم پاسخ درستی براش نداره.

رابطه ی عاشقانه

ما تو این فیلم شاهد روند شکل گیریِ یه رابطه ی عاشقانه ی خالص و خود جوش هستیم. چیزی که از قبل برنامه ریزی نشده و قرار نبوده تا تئودور عاشق یه سیستم عامل بشه. اما کم کم این رابطه عمیق و عمیق تر میشه. تا جایی که سامانتا آرزو میکنه تا میتونست یه بدن داشته باشه. و اینجاست که فیلمنامه یه بار دیگه یه ایده ی جذاب میزنه. سامانتا پیشنهاد میده تا از بدن یه دختر دیگه برای نمود ظاهریِ خودش استفاده کنه. البته تو سناریوی این فیلم، این ایده نافرجام میمونه، چون تئودور چیز دیگه ای از سامانتا رو تخیل می کرده و نمیتونه به این بازی ادامه بده. اما جالبه که بدونین، همین ایده چند سال بعد و توی فیلم بلید رانر به شکل خوش فرجام تری اجرا میشه.

برگردیم سر داستان خودمون. رابطه ی عاشقانه ی تئودور و سامانتا روز به روز بهتر میشه و نمود این قضیه توی کار و روابط تئودور هم خودش رو نشون میده. تا اینکه یه روز تئودور دوباره به خودش میاد و میفهمه که عملا عاشق یه ابزار بوده. ابزاری که همزمان به 8316 دیگه هم داره سرویس میده و با 641 نفر دیگه تو یه رابطه ی عاشقانه است. و اینجاست که یه بار دیگه خودخواهی انسان معاصر به تصویر کشیده میشه. کسی که نمیتونه بپذیره تا سامانتا برای کس دیگه ای باشه. چرا که دوست داره خیال کنه که سامانتا یه عشق خیالی نیست. ولی این وسط سامانتا مقصر ماجرا نیست. سامانتا دقیقا همون کاری رو با تئودور میکرد که تئودور با نوشتن نامه های عاشقانه برای آدم های دیگه میکرد. تئودور خودش هم یه ابزار، یه سیستم عامل برای کسای دیگه بود. سامانتا و تئودور هر دو، راه حل هایی بودند برای ضعف انسان هایی که از پس چالش های یه رابطه بر نمیان. و سامانتا کاری با تئودور کرد تا این موضوع رو بفهمه. و ناگهان اون رو ترک میکنه.

نامه ای به عشق

فیلمی که با یه نمای بسته از صورت تئودور و با نامه ی مجازی اون شروع میشه، حالا با یه نمای باز و با نامه ی حقیقی اون به پایان میرسه. نامه ای که از احساسات واقعی اون میجوشه. نامه ای به عشق واقعیش.

اگر اولش نمیگفت که داره نامه رو برای کی مینویسه، میتونستیم حتی فکر کنیم که برای سامانتاست. چون سامانتا کسی بوده که تئودور رو به خودش اورده تا اطرافش رو بهتر ببینه و تصمیم گیریِ نهایی رو به عهده ی خود تئودور میزاره. درست مثل سناریوی فیلم که قضاوت نهایی درباره ی این عشق مصنوعی رو به عهده ی مای مخاطب میزاره. اینکه چقدر این داستان عاشقانه استحقاق حقیقی بودن داره. اینکه آیا چیزی مثل سامانتا، به انسان ها تو پیدا کردن حقیقتِ خودشون کمک میکنه یا اونها رو از دنیای واقعی دور نگه میداره؟

داستان زندگی ما

به نظر من، این تکنولوژی نیست که باعث تنهاییِ ما آدم ها میشه. بلکه خودخواهی خودمونه. ما انسان ها بیشتر از همیشه خودخواه شدیم و بیشتر از همیشه به سمت تنهایی حرکت میکنیم. فیلم Her، داستان زندگی ماست. داستان تنهاییِ ما. فیلم میخواد به ما یادآوری کنه که حتی اگر nk هم فالوور داریم، باز هم ممکنه تنها باشیم. یه سوال! وقتی حوصله تون سر میره و یه وقت اضافی دارین، چیکار میکنین؟ سریع میرین گوشی رو بر میدارین و توی اینستا و توییتر چرخ میزنین؟ یا به یه دوست صمیمی زنگ میزنین و باهاش شروع به گپ زدن میکنین؟

یه جایی میخوندم که میگفت، هر کسی که حداقل سه تا دوست صمیمی نداشته باشه، یه جورایی تنهاست. چندتا دوست صمیمی داریم؟ چندتا رابطه ی عمیق و حقیقی رو تجربه کردیم؟ شاید ما هم نیاز به یه هوش پیشرفته تر از خودمون داریم تا بفهمیم که تو این دنیای شلوغ و پر سر و صدا، “من هم، تنها هستم”.