با ما همراه باشید

اپیزود چهارم:خاکستر های عشق

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود چهارم:خاکستر های عشق
/

فیلمی که تو این اپیزود میخوایم درباره اش صحبت کنیم، یکی از بهترین ساخته های سال های اخیر سینما تو ژانرِ تریلر به حساب میاد. اگر یکی از من بپرسه که اصلا ژانر تریلر چیه، من بلافاصله بهش میگم که اول بشینه و فیلم Gone Girl رو تماشا کنه تا بعد با هم درباره ی تریلر بودن یه فیلم صحبت کنیم. “دختر از دست رفته” یا همون Gone Girl یکی از بهترین آثار کارگردان مشهور آمریکایی، دیوید فینچر محسوب میشه که تو سال 2014 اکران شده. این فیلم از یه کلیشه ی ساده ی سینما، یه روایت هیجان انگیز رو برامون میسازه. تو این فیلمِ به ظاهر معمایی، مقوله ای به اسم ازدواج به چالش کشیده میشه و با کمترین سکانس های اکشن و ترسناک، یه تریلر رو به معنای واقعی کلمه بهمون نشون میده.

ژانر تریلر (دلهره آور)

تریلر که تو فارسی “دلهره آور” هم بهش میگن، یکی از محبوب ترین ژانرهای سینماست. تو این جور فیلم ها، مهمترین المان، تعلیقِ داستانه. یعنی سناریوی فیلم یه جوری جلو میره که انتظارش رو نداریم. معمولا وقتی یه فیلمِ تریلر می بینی، نمی تونی ازش چشم برداری. چون هر لحظه باید خودت رو برای یه غافلگیری دیگه آماده کنی. در نتیجه، معمولا حدس زدن پایان یه همچین فیلمی غیر ممکنه.

توی سینمای کلاسیک معروفترین کارگردانی که به ساخت فیلم های تریلر شهرت داشت کسی نیست جز آلفرد هیچکاک. شاید فیلم بین های امروزی تک و توک فیلم های هیچکاک رو دیده باشن. معمولا دیگه آدم حوصله اش نمیگیره که یه فیلم سیاه سفیدِ دهه  شصتی رو ببینه. ولی مگه میشه آدم پای فیلمی مثل “سایکو”یِ هیچکاک بشینه و بتونه از جاش تکون بخوره. اما اگر اهل سینمای کلاسیک نیستید، اشکالی نداره. چون امروز میخوایم درباره ی یکی از هیچکاکی ترین فیلم های سینمای معاصر یعنی Gone Girl صحبت کنیم.

فینچر؛ هیچکاکی دیگر

به نظر خیلی ها نه تنها Gone Girl بلکه اکثر فیلم های دیوید فینچر مشابه فیلم های هیچکاکه. خودِ فینچر هم بارها از هیچکاک به عنوان اسطوره و الگوی خودش یاد کرده. دیوید فینچر که کار حرفه ای خودش را با ساخت فیلم Alien 3 تو سال 1992 شروع کرد به سرعت تونست ثابت کنه که یه کارگردان صاحب سبکه. تقریبا همه ی فیلم های فینچر درجه یک و تماشایی هستند. از Seven و Fight club گرفته تا فیلم Mank که پارسال اکران شد و آخرین اثرش به حساب میاد. اما توی همه ی اینها، پرفروش ترین فیلم فینچر، همین گان گِرلی هست که امروز میخوایم درباره اش حرف بزنیم. یه نکته ی دیگه هم درباره ی فینچر اینکه، با وجود جایزه های متعددی که فیلم هاش گرفتند و البته کاردرست بودن خودش توی کارگردانی، توی هیچ کدوم از 4 باری که نامزد اسکار شد، نتونست این جایزه رو برای خودش تصاحب کنه.

اولین تجربه ی فیلمنامه نویسی

بریم سراغ خودِ Gone Girl. سال 2012 رمانی با عنوان Gone Girl نوشته ی Gillian Flynn به چاپ رسید و با استقبال خوبی هم مواجه شد. تا جایی که به سرعت مورد توجه استودیوی “قرن بیستم” برای ساخت یک فیلم با اقتباس از این داستان قرار گرفت. اونها به خود Gillian Flynn برای نوشتن یک درفت اولیه برای فیلمنامه پیشنهاد دادند و اون هم این پیشنهاد رو پذیرفت. و در همون حین که درگیر مصاحبه های خبریِ بعد از انتشار کتابش بود، درفت اولیه ی فیلمنامه رو توی دسامبر 2012 به استودیو داد. و بعد دوید فینچر با خوندن اون، مشتاق شد تا با کمک خود Flynn این فیلم رو بسازه. اگرچه Flynn تجربه و مهارتی برای نوشتن فیلمنامه ی اصلی نداشت، اما فینچر مُصِر بود تا تنها فیلمنامه نویسِ فیلم خود Flynn باشه و برای اینکار هم کلی کمکش کرد. اونها ماه ها با هم کار کردند و بعضی از قسمت های فیلمنامه رو فینچر بارها و بارها برمی گردوند. فینچر به فلین میگفت: “ما نمیتونیم توی فیلم به مخاطب بگیم که شخصیت داستان به چه چیزی فکر میکنه، پس برای من بنویس که باید چجوری رفتار کنه.” با این حال، فلین کار سختی داشت. این که باید خیلی از بخش های کتابش رو حذف می کرد تا بتونه کتاب 500 صفحه ای رو توی 2 ساعت و خرده ای روایت کنه.

خیلی ها همکاری فینچر و فلین رو یه ترکیب خیلی خوب از کارگردانی و متریال میدونن. فینچر از فلین به عنوان یه نویسنده ی باهوش و خوش بیان یاد میکرد و یه جایی خود فلین گفته بود که “من و فینچر یه چیز یکسان از کتاب رو دوست داشتیم و به خاطر همین، یه چیز یکسان هم از فیلم توی ذهنمون بود.”

در نهایت، این همکاری منجر به ساخت فیلم فوق العاده ی Gone Girl با بودجه ی 60 میلیون دلاری شد که تونست 370 میلیون بفروشه و پرفروش ترین فیلم فینچر بشه. و در حال حاضر با IMDb 8.1 و روتن تمیتوز 87 درصد جزوِ فیلم های رنک بالا قرار بگیره. فینچر و فلین هم تونستند با این فیلم هر دو، نامزد جایزه ی گلدن گلوب برای بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه ی اقتباسی بشن.

ظهور رزاموند پایک

اما جدا از کارگردانی و فیلمنامه، این فیلم یه ویژگی درخشان دیگه هم داشت که خیلی ها اون رو مهمترین عامل موفقیت فیلم میدونن. بازیِ فوق العاده ی رُزاموند پایک تو نقش اِمی دان توی این فیلم براش نامزدیِ هر سه جشنواره ی معتبر سینما یعنی اسکار و گلدن گلوب و بفتا رو به همراه داشت. پایک نه تنها با حالات چهره ، بلکه با تغییرِ تن صدا، احساساتش رو متناسب با هر سکانس به نمایش میذاره. ما اون رو تو سکانسی آسیب پذیر میبینیم و جای دیگه ای خشمگین. تو جایی از فیلم با نگاه و صداش آرامش رو تزریق میکنه و تو جای دیگه یه زهر کشنده. فقط پیشنهاد میدم تا به سکانس های اول و آخر فیلم توجه کنید و طرز نگاهِ زیر چشمیِ پایک توی این دو سکانس مشابه رو با هم مقایسه کنید.

به غیر از پایک، انتخاب بِن افلِک هم به نظرم خیلی هوشمندانه بود. جثه ی فیزیکی و حالت های چهره ی خنثی، افلِک رو کاملا متناسب برای نقش نیک دان یعنی همسر اِمی توی فیلم کرده. در کل، انتخاب بازیگرها و حالت های احساسی اون ها به صورتی انتخاب و برنامه ریزی شدند تا شما نتونید از روی ظاهر، اونها رو قضاوت کنید و این نکته، مشخصه ی اصلی یه فیلمِ تریلر با چاشنیِ معماست.

<از اینجا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

مروری بر سناریوی فیلم

وقتی فیلم شروع میشه، ما یه شخصیت به اسم نیک دان رو می بینیم که برای دیدنِ خواهر دوقلوش به یه Bar که خودشون صاحبش هستند میره. از گفت و گویی که بین این خواهر و برادر شکل میگیره، ما میفهمیم که امروز پنجمین سالگرد ازدواج نیک با همسرش اِمیه. البته نیک خیلی خوشحال به نظر نمیرسه و انگار بعد از 5 سال، خیلی هم از ازدواجش راضی نیست. در حین این گفت و گو، ما فلش بک هایی از خاطرات آشنایی نیک با اِمی و شکلگیریِ عشق آتشین اونها می بینیم و یه کم با این دو شخصیت آشنا میشیم. تا اینکه تلفنِ بار زنگ میخوره و همسایه ی فضول نیک از بیرون بودن گربه ی اونها خبر میده. نیک وقتی به خونه برمیگرده، میبینه که درِ خونه بازه، میزِ وسط هال خرد شده و خبری هم از همسرش نیست. اون بلافاصله به پلیس خبر میده و داستان معمایی فیلم همینجا شروع میشه. معمای ناپدید شدن اِمی. پلیس تحقیقات خودش رو شروع میکنه و بلافاصله موضوع رسانه ای میشه. اول تو شبکه های محلیِ میزوری و بعد هم کل کشور. ما بعد میفهمیم که پدر و مادر امی هم نویسنده بودند و داستانی به اسم “امیِ شگفت انگیز” نوشتند که یه جورایی با الهام از دوران کودکیِ تک دخترِ خودشون بوده و اتفاقا کتاب معروفی هم شده. پس حالا که امیِ واقعی گم شده، یه موج دلسوزی براش به راه میوفته که با کمک پلیس بتونن اون رو پیدا کنن. ولی همین هجوم توجه ها باعث میشه تا نیک زیر ذره بین بره. تا جایی که شواهد بدست اومده، خودِ نیک رو برای سر به نیست کردن اِمی مظنون میکنه.

توی همین حین که داستان معمایی فیلم جلو میره، ما با روایتی از اِمی که توی دفترچه ی خاطراتش نوشته شده و بعدا قراره توسط پلیس پیدا بشه هم همراه هستیم. خاطراتی که نشون میده اونها توی سال های بعد از ازدواجشون چه مشکلاتی داشتند. از مشکلات اقتصادی گرفته تا سرد شدن نیک و عدم رضایتش برای بچه دار شدن.

معمای اصلی فیلم

اما هنوز به وسط فیلم نرسیده، معمای گم شدن امی برای ما افشا میشه و تازه میفهمیم که ما در حال تماشای یه فیلم معمایی نبودیم. تازه میفهمیم که موضوع اصلی فیلم، ناپدید شدن امی نیست. بلکه قراره یه روایت متفاوت و عجیب از یه ازدواج رو ببینیم. امی که تا این لحظه یه زنِ زیبا، آسیب پذیر و مظلوم به نظر می رسید، تبدیل به یه هیولا میشه که میخواد شوهر خودش رو پای چوبه ی دار بکشونه. این زن باهوش و خطرناک، یه نویسنده ی حیله گره که اینبار یه داستان حساب شده برای شوهر خودش نوشته و نیک بدون اینکه بدونه داره نقش خودش رو درست بازی میکنه. تا اینکه نیک هم مثل ما متوجه نقشه ی زنش میشه. ولی با وجود رسانه ها و شواهد پلیس، راهی برای اثبات اون نداره. اون با کمک مشورت های یه وکیل و خواهرش، با استفاده از همین ابزارِ رسانه سعی میکنه تا از خودِ اِمی برای اثبات بی گناهیش کمک بگیره. و موفق هم میشه. اما به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه تا آخر عمرش با همسر قاتل خودش زندگی کنه. و جز این، نقشه های حساب شده ی امی راه دیگه ای براش نمیزاره.

ازدواج؛ اسطوره ای مقدس

فیلم Gone Girl یه جورایی از مقوله ای به اسم ازدواج، اسطوره زدایی میکنه و بهمون یادآوری میکنه که نیمه ی گمشده مون میتونه یه نیمه ی تاریک هم داشته باشه. همون همسری که توقع داریم ما رو کامل کنه، میتونه باعث نابودیِ ما هم بشه. ازدواج توی بیشتر فرهنگ ها مقدس شمرده میشه و معمولا مناسک و مراسم خاصی هم براش وجود داره. اما این نمایشِ ازدواج ممکنه تبدیل به نمایشی ابدی بشه که ما رو وادار به تظاهر کنه. تظاهری به اسم عشق.

توی داستان نیک و امی، ما هر دو طرف ماجرا رو گناه کار می بینیم. البته بعد از اینکه دست امی رو میشه. تا قبل از اون، ما نیکِ خیانت کار رو دیدیم که توی زندگیش جا زده و سعی میکنه تا از بار مسئولیتش شونه خالی کنه. اما بعد با زنی رو به رو میشیم که اگرچه تک فرزند خانواده بوده، اما همیشه زیر سایه ی امیِ شگفت انگیزِ داستان های پدر و مادرش گیر افتاده و برای این با نیک ازدواج کرده تا بتونه بدون نظارت والدینش به کمال خودش برسه. و حالا وقتی می بینه که همسرش اون فردی که فکر میکرده نیست، سعی در انتقام داره. و میخواد ثابت بکنه که خودش به تنهایی میتونه مسیر کمال رو طی کنه. از طرفی دیگه، نیک هم اسیر شور و حرارت عشق اولیه اش با همسر زیبای خودش شده و اون هم خیلی زود و بعد از شکست های اقتصادی، خودش رو توی زندان تاهل میبینه.

اقتصاد از کار افتاده

فیلم یکی از اولین عواملی که باعث سست شدن این ازدواج میشه رو مسائل اقتصادی معرفی میکنه. ما تو سکانس هایی شاهد نشونه هایی از رکود اقتصادی جامعه هستیم. به قول معروف میگن، پول خوشبختی نمیاره. اما هممون میدونیم که ثبات اقتصادیِ یه جامعه میتونه توی حفظ نهادی به اسم خانواده نقش موثری داشته باشه. و ما به زیبایی توی پس زمینه ی داستانِ فیلم این موضوع رو میبینیم. حتی امی به خاطر از دست دادن پول هاش بود که مجبور شد تا نقشه ی خودش رو تغییر بده و پیش نامزدِ ثروتمندِ سابقش بره. همینطور شخصیت های دیگه ی فیلم هم تا حدودی متزلزل نشون داده میشم که این هم باز به خاطر همین جوِ رکودِ حاکم بر داستانه.

رسانه در جایگاه قضاوت

از داستانِ ازدواج گفتیم و به موضوع رکود اقتصادی هم اشاره کردیم. ولی فیلم یه موضوع دیگه هم داشت که خیلی بُلد و مستقیم به تصویر کشید. یکی از نهادهای ایدئولوژیک نظام سرمایه داری به اسم رسانه. رسانه ها مهارت خاصی توی منحرف کردن اذهان عمومی و پنهان کردن واقعیت دارن. که توی این فیلم کمی اغراق آمیز ولی تا حدودی درست و بجا نشون داده میشه. توی فیلم میبینیم که رسانه چجوری از داستان ناپدید شدن امی یه سوژه ی داغ خبری درست میکنه. و به این هم اکتفا نمیکنه. چرا که رسانه تشنه ی نمایش رسوایی هاست و چه داستانی جذاب تر از خیانت یک مرد به همسرش و بعد مظنون شدنش به قتل اون.

رسانه توی همه جای دنیا، یه ابزارِ برنامه ریزی شده برای کنترل قضاوت هاست. چیزی که میتونه یه شبه جای گناه کار رو با بی گناه، و محبوب رو با منفور عوض کنه. و اِمیِ داستان ما این موضوع رو خوب می دونست. اون تونست با استفاده از همین ابزار، نقشه ی خودش رو عملی کنه. چون میدونست که این ابزار و بقیه ی بازیگرهای داستانش چقدر قابل پیش بینی عمل میکنن. و نیک هم در نهایت تونست از طریق همین رسانه، دوباره محبوبیت و بی گناهی خودش رو بدست بیاره. اما خبر نداشت که باز هم اسیر یکی دیگه از نقشه های زنش شده. داستانی که این بار باید نقش یه شوهر فداکار و پدری مهربون رو بازی کنه. چرا که ازدواج چیزی غیر از این نیست.

گناه کار واقعی کیه؟

به سبکه فیلم های دیگه ی فینچر، اینبار هم قرار نیست تا گناه کار به سزای اعمالش برسه. اصلا گناهکار واقعی کیه؟ زنی که به خاطر اثبات بی گناهی شوهرش آدم میکشه؟ یا شوهری که به زنش خیانت میکنه؟ یا مردمی که زندگیِ بقیه رو قضاوت میکنن؟ یا رسانه ای که با زندگی مردم بازی میکنه؟ یا حتی اقتصادِ از کار افتاده ی یه جامعه؟

واقعیت اینه که قرار نیست تا همه ی داستان های عاشقانه و زندگی های مشترک مثل این فیلم نابود بشن و اگر تازه ازدواج کردید یا قراره به عشقِ جاودانه تون برسید، این فیلم رو نقد نکنید که چرا اینقدر یه رابطه رو تاریک و ترسناک نشون میده. اتفاقا نویسنده ی این داستان، گلین فلین تو پاسخ به همین نقدها یه جایی گفته بود که “نکته ی اصلی داستان درباره ی یک زوجه که تلاش میکنن همدیگه رو تغییر بدن و به فرد بهتری تبدیل کنن. ورژنی از یک مرد رویایی و یه زن ایده آل. اما هیچ کدوم از پسِ این کار بر نیومدند، پس شروع به نابودیِ همدیگه کردند.”

دره ی عمیق

به نظر من نکته ای که فیلم میخواد درباره ی یه رابطه بگه اینه که به جای اینکه سعی کنیم تا همدیگه رو کنترل کنیم و از طرف مقابل چیزی رو بسازیم که خودمون دوست داریم باشه، همدیگه رو درک کنیم. با هم یکی باشیم در عین اینکه میدونیم با هم فرق داریم. بعضی آدم ها مثل کوه می مونن. تا وقتی تنها هستند، قوی و استوارند. اما وقتی کنار هم قرار میگیرن، هیچوقت با همدیگه یکی نمیشن. و چیزی که بین شون درست میشه یه درّه ی  عمیقه.

فیلم ما رو دعوت میکنه تا نگاهی سطحی به یه رابطه و مخصوصا به ازدواج نداشته باشیم. همیشه تو اوایل شکل گیری یه رابطه ی عاشقانه، آتیش عشق زبونه میکشه و هر چیزی که سر راهش باشه رو می سوزونه و راه رو هموار نشون میده. اما اگر از این عشق محافظت نکنیم، کم کم افول میکنه و در نهایت چیزی باقی نمونه جز خاکسترهای عشق.