با ما همراه باشید

اپیزود اول: داستان زندگی تو

ScenarioCast
ScenarioCast
اپیزود اول: داستان زندگی تو
/

فیلم Arrival یا “ورود” محصول سال ۲۰۱۶ آمریکا رو باید از برترین درام های علمی-تخیلی سال های اخیر سینمای جهان به حساب آورد. این فیلم رو میشه از لحاظ کیفیت سناریو، شونه به شونه ی Interstellar نولان قرار داد. موضوع کلی فیلم درباره ی بیگانه هایی هست که به صورت غیر منتظره ای در زمین وارد شده اند و حال انسانها در تلاش هستند تا با اونها ارتباط برقرار کنند. البته جایی میخوندم که یکی از منتقدان مجله Time درباره ی Arrival نوشته بود که: “فیلمی درباره ی بیگانگان برای کسانی که علاقه ای به دیدن فیلم هایی درباره ی بیگانگان ندارند”. احتمالا اگر فیلم رو دیده باشید، متوجه منظور این جمله خواهید شد.

کارگردان کار بلد

اجازه بدید تا مقداری راجع به عوامل و پیشینه ی فیلم صحبت کنیم تا بعد که وارد بخش دوم شدیم با خیال راحت به سناریوی فیلم بپردازیم. فیلم Arrival توسط یه کارگردان متفکر و کاربلد کانادایی به اسم دِنی ویلنوو ساخته شده. ویلنوو قبل از این فیلم، فیلمهای بسیار خوبی مثل Sicario و Prisoners رو کارگردانی کرده بود که علمی-تخیلی نبودند ولی بعد، با فیلم Arrival یه جورایی به صورت جدی وارد ژانر علمی-تخیلی میشه و بعد از این فیلم، دو شاهکار دیگه در این ژانر یعنی Blade Runner 2049 و Dune یا همون تلماسه رو میسازه. با اینکه بیشتر فیلمهای ویلنوو درجه یک هستند اما فقط یک بار و اون هم برای همین فیلمِ Arrival تونست نامزد بهترین کارگردانی اسکار بشه. در همه ی کارهای ویلنوو میتونید دقت و ظرافت کارگردانی رو ببینید. اون برای تک تک سکانس هاش وسواس به خرج میده و چیزی توی فیلم هاش اضافی نیست. از همه مهمتر اینکه استادِ غافلگیری مخاطبه. انگار یک پتک بزرگ رو همیشه با خودش داره تا در پایان فیلم روی سر تماشاگر خرابش کنه. حتی میشه گفت که تو این شاهکارش، یعنی Arrival، یه جورایی دست نولان رو هم توی بازی با زمان از پشت میبنده.

فیلمنامه ی اقتباسی

اما کارگردانی فقط یه بخش از قضیه است. بریم سراغ فیلمنامه. فیلمنامه ی این فیلم توسط اریک هایزِرِر با اقتباس از رمان کوتاهی به اسم “داستان زندگی تو” نوشته ی تِد چانگ، تنظیم شده. اسم این اپیزود رو هم به همین خاطر، ما “داستان زندگی تو” انتخاب کردیم. این رمان کوتاه اینقدر خوب بوده که سال ۲۰۰۰ جایزه ی نِبیولا که یکی از معتبرترین جوایز ادبیاتی حوزه ی علمی-تخیلی هست رو میگیره و سال قبلش هم نامزد دریافت یه جایزه ی دیگه به اسم هوگو میشه. اریک هایزرر، فیلمنامه نویس Arrival، وقتی این داستان زیبا رو میخونه، ترغیب میشه تا اون رو به شکل فیلمنامه ی سینمایی دربیاره. بعد فیلمنامه ی خودش رو میبره از این استودیو به اون استودیو، تا بالاخره 21 Laps قبول میکنه که این فیلم رو بسازه و یکی از بهترین کارگردان های خودش یعنی دنی ویلنوو رو برای این کار انتخاب میکنه. اما دنی همینجوری نمیاد تو کار. اول عنوانش رو عوض میکنه. چرا که به نظرش عنوان اصلی داستان یه کم زیادی کمدی دراماتیکه. و بعد هم با کلی تغییر وسواس گونه توی داستان، این فیلم رو میسازه. اگرچه باید اضافه کنیم که تد چانگ، نویسنده اصلی رمان “داستان زندگی تو” حدود ۵ سال برای نوشتن این رمان زمان گذاشته بوده. ولی در هر حال، زبان سینما با رمان کمی فرق میکنه و معیارهای خودش رو میطلبه. مثلا موسیقی.
موسیقی روح خراش یوهان یوهانسون در این فیلم کاملا هماهنگ با سناریوی فیلم هست. در جایی که نیاز باشه، ترس رو به دل آدم میندازه و در جایی دیگه، امید رو تزریق میکنه. اما از موسیقی متن بهتر، صداگذاری اون هست که اون رو لایق جایزه ی اسکارِ بهترین تدوین صدا کرده.

اِمی آدامزِ شگفت انگیز

و حالا برسیم به بازیگر اصلی فیلم یعنی اِمی آدامز در نقش دکتر لوییز بَنکس، یک متخصص زبانشناسی. توی فیلمهایی که تا به حال دیدیم، کاراکترهایی با شغل ها و تخصص های متنوع از دانشمند و مهندس و معلم تا کارگر معدن و راننده ی تاکسی رو دیده بودیم. اما متخصص زبانشناسی! من یادم نمیاد. امی آدامز با کمک مشورتهای متخصصان زبانشناسی دانشگاه مک گیل و همینطور استعداد و توانایی خودش در بازیگری، تونسته از پس ایفای نقش یک متخصص زبانشناسی، یک مادر و یک ابر قهرمان توامان در این فیلم به خوبی بر بیاد. حالات چهره و نمایش احساسات آدامز معجونی از اندوه، سردرگمی و امید هست که کمک بسیار زیادی به ویلنوو برای رسیدن به اهدافش کرده. طوری که هیچ شکی برای بیننده در سناریوی فیلم باقی نمیذاره. با همه ی این تفاسیر، امی آدامز در لیست نامزدین نقش اول زن اسکار قرار نمیگیره که باعث تعجب و حیرت خیلی ها شد. حتی بعضی ها میگن: “Arrival داستانی درباره ی بیگانه ها نیست، Arrival فیلمی برای خودِ امی آدامز هست.”

در نهایت

در نهایت، Arrival تو اسکار سال ۲۰۱۷ در ۸ عنوان در لیست نامزدهای اسکار قرار داشت ولی فقط در بخشِ بهترین تدوین صدا موفق به دریافت جایزه شد. همچنین در Golden Globe در بخش بهترین بازیگر زن و بهترین موسیقی نامزد شد. به غیر از اینها، در سال ۲۰۱۷ تونست جایزه ی هوگو برای بهترین ارائه ی دراماتیک رو دریافت کنه تا باز هم مهر تاییدی باشه برای سناریوی بسیار جذاب Arrival.
فیلم کم خرج Arrival که با بودجه ۴۷ میلیون دلاری ساخته شده بود تونست در مجموع حدود ۲۰۳ میلیون دلار از گیشه ها دربیاره که موفقیت خوبی برای ویلنوو محسوب میشه. الان که این متن نوشته میشه هم این فیلم با IMDB 7.9 و روتن تومیتوزِ 94 درصد کاملا میتونه هر کسی رو مجاب کنه که به دیدن این فیلم بشینه. پس اگر تا الان این فیلم دیدنی رو ندیدید، پیشنهاد میکنم که اول از تماشای اون لذت ببرید و بعد ادامه ی این اپیزود رو بخونید. چون قراره که وارده سناریو بشیم و درباره ی داستان فیلم صحبت کنیم.

<از این جا به بعد، داستان فیلم اسپویل میشه>

مروری بر سناریوی فیلم

خوبه که یه دور سناریوی فیلم رو با هم مرور کنیم. در آغاز فیلم، ما امی آدامز رو در نقش یک مادر میبینیم که دختری رو به دنیا میاره، اون رو بزرگ میکنه و در نهایت شاهد مرگ اون بر اثر یک بیماری دردناک میشه درحالی که هنوز نوجوون هست. با این مقدمه ی اندوهناک و سریع، داستان آغاز میشه. اینبار امی آدامز رو در نقش یک استاد زبان شناسی به اسم دکتر لوییز بنکس می بینیم که وارد کلاس درس میشه تا مثل همیشه تدریس خودش رو بکنه. اما با عدم حضور اکثر دانشجوها و بهت و تعجب دانشجوهای حاضر در کلاس مواجه میشه. تا اینکه متوجه میشه، علت این بی نظمی، اتفاقی غیر منتظره هست که جهان رو شکه کرده. حضور ۱۲ شی بیگانه در ۱۲ نقطه از کره ی زمین. و به همین سرعت، سناریوی اصلی فیلم شروع میشه. از اونجایی که دکتر بنکس در کار خود خبره است، ارتش آمریکا اون رو به همراه دکتر ایان دانِلی، یه فیزیکدان، انتخاب میکنه تا رهبری تیمی متخصص رو برای ارتباط با این بیگانگان بر عهده بگیرند. اونها وارده سفینه ی بیگانه ها میشن و سعی میکنن تا با موجودات بیگانه که به شکل موجوداتی هفت پا هستند ارتباط برقرار کنند و از اونها بپرسند که چرا به زمین اومدند. تو این ماموریت، دکتر بنکس سعی میکنه تا زبان خودش رو به اونها یاد بده و شاید خودش هم زبان اونها رو یاد بگیره. زبانی که مشابه با هیچ کدوم از زبان های روی کره ی زمین که دکتر بنکس میشناسه، نیست. دکتر بنکس میفهمه که زبان هپتاپادها یا همان موجودات هفت پا، بسیار پیچیده است. طوری که برای یک جمله ی اونها، ابتدا و انتها معنی نداره و مثل یک حلقه، کاملا پیوسته است و انتهایی نداره. این غیرخطی بودن زبان هپتاپادها سبب میشه که چهارچوب فکری اونها هم شکلِ غیرخطی به خودش بگیره و مفهوم زمان رو تغییر بده. در طول فیلم که دکتر لوییز بنکس در تلاش برای یاد گرفتن زبان بیگانه ها هست، ما شاهد فلش بک هایی در ذهن لوییز هستیم که مروری بر خاطرات او با دختر از دست رفته اش هست. اما سخت در اشتباهیم. چرا که اینها نه فلش بک، بلکه فلش فوروارد های ذهنی لوییز بودند. و ما در تمام طول فیلم در حال دیدن خاطراتی از آینده ی او بودیم. و این آینده بینی لوییز به وسیله ی دانش او از زبان بیگانه ها اتفاق می افته.
اما بالاخره بیگانه ها برای چی به زمین اومده بودند؟ در پایان فیلم مشخص میشه که اونها هدیه ای برای انسانها آورده بودند. سلاحی که با اون انسان ها بتونن ۳ هزار سال آینده به کمک خود بیگانه ها برن. و اون سلاح چیزی نبود جز همین زبان. زبانی که با اون میتونیم از قید و بند سیر خطی زمان آزاد بشیم. و همین ابزار در پایان فیلم به کمک لوییز میاد تا از وقوع یک جنگ جلوگیری کنه و به نظر من تخیلی ترین بخش فیلم رو رقم بزنه. یعنی اتحاد جهانی.

Arrival درباره ی بیگانه ها نیست

همونطور که میبینیم، Arrival فیلمی درباره ی بیگانه ها نیست. فیلمی درباره ی انسانهاست. اکثرا تا میگیم یه فیلم علمی-تخیلی هست، همه یاد پیشگویی آینده و فناوری های عجیب و غریب می افتند. در حالی که اغلب اوقات، علمی-تخیلی روایتگر اوضاع حال انسان هاست که البته با یک عنصر تخیلی سعی در روایت کردنش داره. در اینجا، ورود بیگانه ها به زمین تمثیلی از یک بحران جهانیه و فیلم هم، در ابتدا به زیبایی نشون میده که، علت اینکه بیگانه ها به زمین اومدند اصلا مهم نیست. بلکه مهم اینه که انسانها در مواجهه با این اتفاق چه واکنشی نشون میدن. در فیلم میبینیم که انسان هایی که تا دیروز به دنبال برقراری کوچکترین تماس با بیگانه های فرازمینی بودند، الان به بن بست های فکری و اجتماعی و حتی اعتقادی خوردند. سکانسهای ابتدایی فیلم دقیقا اشاره ای مستقیم به همین بی ثبات بودن جوامع بشری داره.
Arrival میخواد این سوال رو به ما یادآوری کنه که در مواجهه با یه بحران، ملتهای مختلف چه رویکردی دارند؟ آیا همه با هم متحد میشن؟ یا هر کی ساز خودش رو میزنه؟ فکر کنم یه کم از جوابش رو امروز ما، بعد از مواجه شدن با بحرانی مثل کرونا داشته باشیم.
اما یه سوالی که همیشه توی این جور فیلم ها ذهن من رو درگیر میکنه اینه که آیا تخصص گرایی و جمع کردن یه تیم متخصص از بهترین ها برای حل یک بحران فقط تو فیلمهاست یا توی واقعیت هم هست؟ توی واقعیت هم ما برای یه متخصص یه رشته ارزش قائل هستیم یا تخصص هم مثل خیلی ارزشهای دیگه، مرده است؟

هپتاپادها؛ هفت پاهای مرموز

یکی از نکات جالب توی این فیلم، ویژگی های هپتاپادها هست. عنوان هپتاپاد رو به خاطر ظاهر اولیه ای که از بیگانه ها دیده میشد، انتخاب کردند. موجودی هفت پا، زمخت و سیاه. اما ما که فیلم رو تا انتها دیدیم، میدونیم که این فقط بخشی از ظاهر این موجودات هست ولی ما هم زود قضاوت کردیم و مثل اون داستان معروف مثنوی معنوی که عده ای فیلی رو توی تاریکی لمس میکردند، ما هم به اشتباه افتادیم. Arrival به جای اونکه با کلیشه های سخیف به ما بگه که زود قضاوت نکنیم، ما رو به دام همین قضاوت میندازه. دقیقا مثل تصوری که از فلش بک های ذهنی لوییز داشتیم.
در رابطه با هپتاپادها نکته ی جالب دیگه اینه که داستان به دلایل علمی موجودیت اونها کاری نداره. اینکه چجوری در زمین ظاهر شدند، چه نوع موجودی هستند، چه جوری سفینه شون معلق هست، اون جاذبه ی عجیب توی سفینه شون چی میگه و یه عالمه سوال علمی دیگه. و فقط و فقط زبان اونها مورد توجه داستان هست. به نظر من، قشنگی فیلم هم به همینه. اینکه حتی مسایل علمی فیلم رو دستمالی هم نمیکنه و اتفاقا میخواد موضوع زبان رو بُلد کنه و اون رو جلوی عِلم عَلمش کنه. در جایی از فیلم میبینیم که دکتر دانِلی جمله ای از کتاب دکتر بنکس رو با کنایه به اهمیت علم بر زبان میخونه. در حالی که سناریوی فیلم روی اهمیت زبان به عنوان اصلی ترین ابزار بشر توی شکل گیری تمدن و حالا نجات اون تاکید داره.

زبان؛ موهبتی فراموش شده

همونطور که دیدیم هدیه ی بیگانه ها برای انسان یک فرمول برای سفر با سرعت نور نبود، بلکه زبان بود. مفصل میشه راجع به موضوع زبان و اهمیت اون صحبت کرد. از نقش زبان در شکل گیری همکاری بین انسانها و وجه تمایز ما با سایر موجودات زمین. از نقش زبان در شکل گیری چیزی به اسم فلسفه و چیز دیگه ای به اسم اخلاق. اما در اینجا ما و البته سناریوی فیلم میخوایم به رابطه ی زبان و تفکر اشاره و تاکید کنیم. طبق فرضیه ای به اسم فرضیه ی نسبیت زبانی که به فرضیه ی ساپیر-وُرف هم معروف هست، زبان رابطه ای دو طرفه با تفکر داره. به نوعی زبان ابزاری برای تفکر هست. یه جورایی این زبان هست که واقعیت رو شکل میده. مثلا فرض کنید چیزی مثل رنگ. ممکنه صدها مدل و طیف مختلف از رنگ زرد وجود داشته باشه ولی ما به همه ی اونها میگیم زرد. ولی به راحتی رنگ سبز رو از اون تفکیک میکنیم. پس این واقعیت که رنگ زرد وجود داره و با رنگ سبز فرق میکنه به کمک زبان برای ما امکان پذیر میشه. یا مثلا احساسات که درون ما اتفاق میوفته فقط به کمک زبان هست که میتونیم اون رو بیان کنیم و به اشتراک بزاریم. اگرچه ممکنه مفهوم شادی برای هر کسی متفاوت باشه ولی قطعا با تجربه ی دیگه ای مثل غم متفاوت هست و این تمایز به کمک زبان تحقق پیدا میکنه.
تصور غالب افراد اینه که مدل دنیا رو چیزهایی مثل فلسفه و علم و هنر میسازن. غافل از اینکه یکی از مهمترین نظام های مدلسازی دنیا، همین زبان معمولی زندگی روزمره ی ماست. یاد گرفتن یه زبان دیگه، فقط یاد گرفتن چندتا لغت و یه چهارچوب به اسم گرامر نیست. یه زبان متفاوت، میتونه یه درک متفاوت از دنیا برای ما ایجاد کنه. البته اگر اهلش باشیم. یعنی اهل تفکر. چیزی که لوییزِ داستان ما اهلش بود.

حلقه های کامل

لوییز تونست با بکارگیری زبان بیگانه ها، ساختار خطی زمان رو بشکنه و آینده رو ببینه. آینده ای که همه ی ما تصور میکردیم گذشته ی اونه. یه جورایی کارگردان اگرچه سرنخ هایی برای ما کار گذاشته بود اما با استفاده از کلیشه های سینما در نمایش فلش بک، ما رو فریب داد و سناریوی فیلم رو هم مثل بقیه ی المان های داستان، غیر خطی کرد. سناریوی فیلم طوری نوشته شده که یه حلقه ی کامله. درست مثل اسم دختر لوییز، Hannah. که اگر در انگلیسی از انتها هم بخونیم، باز هم همون Hannah است. و درست مثل زبان نوشتاری هپتاپادها که یه حلقه ی بی انتهاست.
و اما پیام پایانی فیلم، آینده نگری و ترس نداشتن از مواجهه با آینده. لوییز علی رغم اونکه از آینده ی خودش خبردار شد، اما اون رو با تمام وجودش تو آغوش کشید و لحظه لحظه های در کنار دخترش بودن رو به تغییر سرنوشت اون ترجیح داد. چرا که زندگی مقصد نیست. بلکه سفری بی انتهاست.

داستان زندگی ما

در مجموع میشه گفت که Arrival، فیلمی بی نظیر، عمیق و کاملا غیر کلیشه ای و غیر شعاری هست. فیلمی درباره ی زبان و تفکر که جایگاه ما انسان ها رو در این جهان به ما یادآوری میکنه و ما رو دعوت میکنه به آینده نگری و عبرت گرفتن از گذشته ی خودمون. بیشتر آدم ها یا بهتر بگم ملت ها در حلقه ی بی انتهای اشتباه های خودشون گیر افتادن و نمیتونن از ابزارهایی که در اختیار دارن یعنی همین زبان و تفکر به خوبی و برای آینده استفاده کنند. پس Arrival چیزی نیست جز داستانِ زندگیِ ما.